تبليغاتX
وبـــــــــــــــــــــــــــــــــنوش
 

اعتقادم به افق های دور

فقط و فقط بر پیشانی کوچه ها و خیابانها

نامی از هموطنانم گذاشت

استخوانهای تابستانی و زمستانی ...

و بهارهایی که دور تر از آدرس های پوسیده ی کاغذهاست

 

افق کجاست

نهایت کجاست

و اندام تجاوز شده ی مرا

کدام سرزمین ابدی مرهم خواهد گذاشت ؟

 

اشاره ها همه درست بود

اما ...

+ نوشته شده توسط حسن ملایی در دوشنبه دوم اسفند 1389 و ساعت 13:36 |
اصلا باور نمی کردم ابدیت ، خاکستری رنگ ، کشیده شده باشد

کنار ساحل دریا کشیده شده باشد اخم هاش 

کشیده شده باشم کنار ساحل و دستهام اشاره کند به دور

فکر نمی کردم سرنوشتم به ساحل ختم شود

 

بروند

 آن دستهای گرم و خندهای معصوم را می گویم

بروند با قایقی به دور برود

مرا به خاکستری بسپارند و خنده های شیطانی که خداست 

و من بروم درون خودم و های های گریه کنم

فکر نمی کردم ابدیت خاکستری رنگ باشد

با اشیائی که دور و برم  را گرفته اند

دور و برت را گرفته اند یعنی که به اسارت رفته ای یعنی که سین اسارت با سین سرنوشت ...یعنی همین چیزهای لعنتی ...

 

فکر نمی کردم خاکستری ،

 ابدیت باشد

+ نوشته شده توسط حسن ملایی در پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389 و ساعت 14:14 |
وقتی رز سیاه بهم زنگ می زنه

دست و پام می لرزه

اینو دیگه همه می دونن

اما رز سیاه نمی دونه

خیلی دلم می خواد تلفن قطع نشه

حرفهاش قظع نشه

خنده هاش

اما بالاخره قطع می شه

مثل زندگی لعنتی

که با مرگ ختم می شه

 

رز سیاه الان تو خواب نازه

منم دارم دور " چه کنم ها " ماه می کشم

یکی گرد و قلنبه

یکی نازک و خنده رو

...

+ نوشته شده توسط حسن ملایی در دوشنبه یازدهم بهمن 1389 و ساعت 8:37 |
ببین پسر !

برا رسیدن به ۵۰ سالگی

اونم تو این خراب شده باس خیلی چیزا رو بدونی

 

حواست هس ؟

باس بدونی که بدون چاقوی توی جیب و نقشه ای توی ذهنت

نباس به آدما بخندی

دیگه این روزا

روزای پشت کردن به نامردا نیس

 

بزار رک و راست بهت بگم

اعتماد کردن به آدما

یعنی گور خودتو با دستای خودت کندن

 

این جوری نبود لامصب

این جوریش کردن

می دونی که ...

...

+ نوشته شده توسط حسن ملایی در یکشنبه دهم بهمن 1389 و ساعت 15:46 |
تا به حال توی تنهائیتان

به ساندویچ سرد پیله کرده اید

به کالباس هایش

با رنگ صورتی قشنگ

صورتی کودکی که با برش های پی در پی روزها نابود شد

گوجه های قرمزی که فاصله ی طولانی اش

از سواحل گرم بازی های کودکانه

آدمی را وا می دارد که با عبوس ترین حالتی که می تواند

به ساعت نگاه کند و بعد

                         گاز محکم و کینه واری از زندگی بگیرد

 

ساندویچ سردی

که با هیچ سسی گرم نمی شود

و تندی هیچ سسی آنرا به تب و تاب پانزده سالگی

و زیبایی اولین چشمهای خماری که دیده ای نمی اندازد

سکته های و سکسکه های بچگی

و گره هایی که افتاد ...

گره هایی که زدی ...

گره هایی که خوردی ...

 

تا به حال

توی تنهائیتان

ساندویچ سرد خورده اید ؟!

+ نوشته شده توسط حسن ملایی در پنجشنبه سیزدهم آبان 1389 و ساعت 20:8 |