اصلا باور نمی کردم ابدیت ، خاکستری رنگ ، کشیده شده باشد
کنار ساحل دریا کشیده شده باشد اخم هاش
کشیده شده باشم کنار ساحل و دستهام اشاره کند به دور
فکر نمی کردم سرنوشتم به ساحل ختم شود
بروند
آن دستهای گرم و خندهای معصوم را می گویم
بروند با قایقی به دور برود
مرا به خاکستری بسپارند و خنده های شیطانی که خداست
و من بروم درون خودم و های های گریه کنم
فکر نمی کردم ابدیت خاکستری رنگ باشد
با اشیائی که دور و برم را گرفته اند
دور و برت را گرفته اند یعنی که به اسارت رفته ای یعنی که سین اسارت با سین سرنوشت ...یعنی همین چیزهای لعنتی ...
فکر نمی کردم خاکستری ،
ابدیت باشد
+ نوشته شده توسط حسن ملایی در پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389 و ساعت
14:14 |