وبـنوش ( حسن ملائی شاعر )

شعر - ادبیات داستانی و نمایشنامه -  فلسفه - سینما - نقاشی - موسیقی

درباره ي دومين استاد ِ شعرم - شادروان منوچهر آتشي : نوشته ي حسن ملائي شاعر

یکشنبه نوزدهم مهر ۱۴۰۵
حسن ملائی شاعر


منوچهر آتشی؛ شاعرِ خاک، خون و اسب‌های وحشی جنوب

منوچهر آتشی را نمی‌شود فقط در تاریخ تولد و مرگ، يا چند نامِ کتاب و چند سطر از شناسنامهٔ ادبی‌اش خلاصه کرد. بعضی شاعرها کلمه را کنار هم می‌چینند تا شعر بسازند؛ بعضی دیگر انگار از دلِ خاک، از شکافِ سنگ‌ها، از بوی عرقِ اسب و شرجیِ دریا، کلمه بیرون می‌کشند. آتشی از آن دسته بود؛ شاعری که جنوب برایش صرفاً زادگاه نبود، خونی بود که در رگِ شعرش می‌دوید، آفتابی که بر استخوانِ واژه‌هایش می‌تابید و بادی که از دشت‌های دور می‌آمد و گردِ فراموشی را از چهرهٔ کلماتش می‌تکاند.

منوچهر آتشی در دوم مهرماه ۱۳۱۰، در روستای دهرودِ دشتستان، در حوالی بوشهر، چشم به جهان گشود؛ در سرزمینی که آفتابش با آدم تعارف ندارد، زمینش آسان زیر بارِ کشت نمی‌رود و بادهایش گاه چنان بر صورتِ زندگی شلاق می‌کشند که گویی جهان از همان ابتدا قرار نبوده با کسی مدارا کند. ریشهٔ خانوادگی‌اش به ایل زنگنه می‌رسید؛ و شاید در همین پیوند با اقلیم، با زندگیِ سخت و با حافظهٔ جمعیِ مردمانی که در برابر طبیعت و روزگار قد خم نمی‌کنند، باید بخشی از آن صلابت و خشونتِ غریزیِ شعرش را جست‌وجو کرد.

آتشی بعدها به تهران رفت و در دانشسرای عالی، زبان و ادبیات انگلیسی خواند؛ اما گویی چیزی از جنوب، از آن خاکِ آفتاب‌خورده و آن افق‌های بی‌انتها، هیچ‌وقت از جانش رخت نبست. می‌شود از شهری به شهر دیگر رفت، خانه عوض کرد، کتاب‌های تازه خواند و با جهان‌های دیگر آشنا شد؛ اما مگر می‌شود اقلیمِ کودکی را از حافظهٔ تن بیرون کشید؟ جنوب در شعر آتشی نه یک منظرهٔ تماشایی، که نیرویی زنده و سرکش بود؛ چیزی که از زیر پوستِ زبان بالا می‌آمد و به کلماتش خون می‌رساند.

ورود جدی او به شعر معاصر با مجموعهٔ «آهنگ دیگر» در سال ۱۳۳۸ رقم خورد؛ مجموعه‌ای که نامش را در میان شاعران نسل پس از نیما یوشیج برجسته کرد. نیما راهی گشوده بود که شعر فارسی از قیدوبندهای موروثی بیرون بیاید و به زندگی، تجربه و زبانِ زمانه نزدیک شود. آتشی از رهروان این راه بود، اما قرار نبود سایه‌ای بر دیوارِ نیما بماند. او هوای خودش را داشت، خاک خودش را، و در کلامش اسبی بود که به هیچ آخورِ آشنایی خو نمی‌کرد.

شعر او با بسیاری از صداهای شهریِ روزگارش تفاوت داشت. در شعر آتشی، جهان هنوز از آپارتمان‌ها و اتاق‌های بسته و دغدغه‌های صرفاً فردی ساخته نشده بود؛ دشت بود و سنگ، تفنگ بود و اسب، مردانی که غبارِ راه بر چهره داشتند و زنانی که در سکوتِ اقلیم، بخشی از رازِ زندگی بودند. طبیعت در شعرش برای قشنگیِ قاب نبود؛ جان داشت، دندان داشت، گاه زخم می‌زد و گاه زخمِ آدم را به یادش می‌آورد. کوه و دشت و دریا، همان‌قدر که پناه بودند، می‌توانستند میدانِ نبرد باشند؛ و انسان، در برابرشان، موجودی بود میان غرور و شکست، میان میل به ماندن و وسوسهٔ رفتن.

آوازِ آتشی از همان آغاز، رگه‌ای حماسی در خود داشت؛ اما این حماسه، همیشه آن شکوهِ تمیز و اتوکشیدهٔ قهرمانانِ افسانه‌ای نبود. مردان شعرش بوی خاک می‌دادند، عرق می‌ریختند، شکست می‌خوردند و با این همه، چیزی از سرکشی را در خود نگه می‌داشتند. او به جهانِ آدم‌هایی نزدیک می‌شد که زندگی با آنان سرِ سازگاری ندارد؛ آدم‌هایی که انگار از دلِ افسانه بیرون آمده‌اند، اما کفش‌هایشان هنوز از گلِ راه‌های واقعی سنگین است.

در میان آثار او، شعر «ظهور» جایگاهی ویژه دارد؛ شعری که با چهرهٔ عبدوی جَط، شخصیتی بومی و اسطوره‌گون، جان می‌گیرد. در این شعر، اسب سفید وحشی تنها یک اسب نیست؛ نیروی عبور است، امکانِ گریز از مرزهای کهنه و شکافتنِ سینهٔ شب. عبدوی جَط نیز صرفاً نامی برخاسته از حافظهٔ محلی نیست؛ گویی بازگشتِ چیزی است که روزگار خواسته خاموشش کند، اما نتوانسته خاکسترش را سرد نگه دارد. آتشی از دلِ جغرافیای جنوب، اسطوره‌ای می‌سازد که می‌تواند از مرزهای همان جغرافیا فراتر برود و به رؤیای دیرینِ رهایی در شعر فارسی برسد.

از همین روست که لقبِ «شاعر اقلیم جنوب» بر نام او نشسته است؛ هرچند اگر بخواهیم حقِ شعرش را ادا کنیم، باید بگوییم جنوب در آثار آتشی تنها یک مکان نیست، یک شیوهٔ دیدن است. شیوه‌ای که در آن خاک، حافظه دارد؛ اشیا از گذشته خبر می‌آورند؛ و آدمی، حتی وقتی خاموش است، با تمام زخم‌ها و آرزوهایش در منظره حضور دارد.

با گذشت زمان، زبان و جهانِ شعری آتشی نیز یک‌جا نماند. او در دهه‌های بعد، به‌ویژه در دهه‌های هفتاد و هشتاد، به تجربه‌های تازه‌تر زبانی و فرمی نزدیک شد و نسبت به جریان‌های نوپای شعر معاصر، از جمله شعر موج ناب و شعر گفتار، بی‌اعتنا نماند. شاعرِ دشت‌های پهناور، که روزگاری اسب‌های سرکش و مردان حماسی را به میدانِ شعر آورده بود، در ادامهٔ راه به امکان‌های دیگر زبان هم چشم دوخت؛ انگار می‌دانست که هیچ اقلیمی، هرقدر هم عزیز و ریشه‌دار، نباید به زندانِ شاعر بدل شود.

از دفترهای شعر او می‌توان به «آهنگ دیگر» (۱۳۳۸)، «آواز خاک» (۱۳۴۶)، «دیدار در فلق» (۱۳۴۸)، «بر انتهای آغاز» (۱۳۵۰)، «وصف گل سوری» (۱۳۷۰)، «گندم و گیلاس» (۱۳۷۱)، «زیباتر از شکل قدیم جهان» (۱۳۷۶)، «چه تلخ است این سیب» (۱۳۷۸)، «خلیج و خزر»، «حادثه در بامداد» و «اتفاق آخر» (۱۳۸۰)، و نیز «ریشه‌های شب» و «غزل‌غزل‌های سورنا» (۱۳۸۴) اشاره کرد. همین نام‌ها، اگر اندکی درنگ کنیم، خودشان حکایتی دارند: از خاک و آواز تا شب و حادثه، از تلخیِ سیب تا زیباییِ جهانی که دیگر به شکلِ قدیم خود باقی نمانده است.

آتشی تنها شاعر نبود؛ به ترجمه و نقد ادبی نیز پرداخت. ترجمهٔ رمان «فونتامارا»، اثر اینیاتسیو سیلونه، و مجموعهٔ «مقالات آتشی» بخشی از کارنامهٔ او را تشکیل می‌دهند. در این وجه از زندگی‌اش نیز با شاعری روبه‌رو هستیم که به شعر گفتن در خلوتِ خویش بسنده نمی‌کرد؛ می‌خواست ادبیات را بخواند، درباره‌اش بیندیشد، با صداهای دیگر گفت‌وگو کند و نسبتِ شعر فارسی را با جهانِ گسترده‌تر ادبیات بسنجد.

دربارهٔ زندگی و شعر او نیز آثاری نوشته شده است؛ از جمله کتاب «منوچهر آتشی» نوشتهٔ محمد مختاری از مجموعهٔ «شعر معاصر ایران»، کتاب «پلنگ دره دیزاشکن» نوشتهٔ فرخ تمیمی و «با آتشی تا دیروز» نوشتهٔ رضا معتمد. همچنین پژوهش‌هایی دربارهٔ شعر معاصر بوشهر و نسبتِ اقلیم جنوب با شکل‌گیری زبان شعری آتشی منتشر شده‌اند. این نوشته‌ها از زاویه‌های گوناگون به شاعری نگاه می‌کنند که شناختنش، فقط با خواندنِ چند شعر مشهور میسر نمی‌شود؛ باید مسیرِ زبانش را دنبال کرد، از نخستین دفترها تا تجربه‌های متأخر، و دید چگونه یک صدا در طول زمان پوست می‌اندازد، بی‌آنکه تمام ریشه‌هایش را از دست بدهد.

منوچهر آتشی در بیست‌ونهم آبان ۱۳۸۴، در بیمارستان سینای تهران، بر اثر ایست قلبی درگذشت. پیکرش را به بوشهر بردند و در خاکِ همان اقلیمی به امانت سپردند که سال‌ها در شعرش نفس کشیده بود. گویی راهِ شاعر، پس از سال‌ها رفت‌وآمد میان شهرها و کتاب‌ها و زبان‌ها، دوباره به همان خاکی رسید که از آن برخاسته بود.

اما مرگ، کارش تمام کردن است؛ نه لزوماً خاموش کردن. بعضی صداها با بسته شدنِ دهان صاحبشان از میان نمی‌روند. در شعر می‌مانند، در نامِ دشت‌ها، در حافظهٔ مردمانی که شاید هرگز کتابی از شاعر نخوانده باشند، اما چیزی از جهانِ او را در زندگی خود می‌شناسند. آتشی نیز از همان صداهاست؛ شاعری که در شعرش هنوز می‌توان غبارِ راه را دید، بادِ جنوب را شنید و اسبی سفید را تصور کرد که از مرزهای کهنه می‌گذرد و سینهٔ شب را می‌شکافد.

شاید رازِ ماندگاری او همین باشد: اینکه جنوب را به واژه بدل کرد، بی‌آنکه آن را از خشونت و تلخی و زیباییِ واقعی‌اش تهی کند؛ و در دلِ شعر معاصر، جایی برای صدایی گشود که نه تماماً در گذشته می‌زیست و نه حاضر بود به‌آسانی در اکنون آرام بگیرد. صدایی که هنوز، از دوردستِ دشت، ما را به شنیدن فرا می‌خواند.

حسن ملائي شاعر

اطلاعات بيشتر درباره او :

ویژگی‌های شعری:
ورود آتشی به شعر معاصر در دهه ۱۳۳۰ با مجموعه «آهنگ دیگر» اتفاق افتاد.
شعر او برخلاف فضای شهری و آپارتمانی برخی از شاعران هم‌عصرش، پر از طبیعت بکر، لحن حماسی، تصویرسازی‌های بومی، خشونت غریزی و بوی کویر و جنوب ( زاويه ديد پاستورال ) بود.
او بعدتر در دهه‌های ۷۰ و ۸۰ به فرم‌های مدرن‌تر، زبان سیال و حمایت از جریان‌های نوپای شعری (مانند شعر موج ناب و شعر گفتار) روی آورد.
شعر معروف «ظهور» (با محوریت شخصیت اسطوره‌ای/بومی عبدوی جَط) از برجسته‌ترین آثار اوست.


۲. دفترهای شعر و آثار خود منوچهر آتشی
مجموعه اشعار
آهنگ دیگر (۱۳۳۸)
آواز خاک (۱۳۴۶)
دیدار در فلق (۱۳۴۸)
بر انتهای آغاز (۱۳۵۰)
وصف گل سوری (۱۳۷۰)
گندم و گیلاس (۱۳۷۱)
زیباتر از شکل قدیم جهان (۱۳۷۶)
چه تلخ است این سیب (۱۳۷۸)
خلیج و خزر (۱۳۸۰)
حادثه در بامداد (۱۳۸۰)
اتفاق آخر (۱۳۸۰)
ریشه‌های شب (۱۳۸۴)
غزل‌غزل‌های سورنا (۱۳۸۴)
ترجمه‌ها و مقالات
ترجمه رمان معروف «فونتامارا» اثر اینیاتسیو سیلونه
کتاب «مقالات آتشی» (مجموعه مقالات و نقدهای ادبی او)


۳. کتاب‌هایی که درباره منوچهر آتشی نوشته شده‌اند
اگر علاقه‌مندید نقد، تحلیل و زندگی‌نامه آتشی را از دیدگاه دیگر منتقدان بخوانید، این آثار از مهم‌ترین منابع هستند:
کتاب «منوچهر آتشی» – نوشته محمد مختاری (از مجموعه «شعر معاصر ایران»، انتشارات طرح نو)؛ یکی از دقیق‌ترین نقدها بر سیر تحول زبانی و فکری آتشی.
کتاب «پلنگ دره دیزاشکن» – نوشته فرخ تمیمی؛ بررسی و تحلیل زندگی و شعر منوچهر آتشی.
کتاب «با آتشی تا دیروز» – نوشته رضا معتمد؛ نگاهی به خصوصیات زبانی و بومی شعر آتشی.