نقد شعري از معصومه روشني

نحوِ آشوب: انباشت واژگانی، گسست نحوی و معماری تصویر
در شعر سپیدي از معصومه روشني
نويسنده ي مقاله : حسن ملائي شاعر

نحوِ آشوب: انباشت واژگانی، گسست نحوی و معماری تصویر
در شعر سپیدي از معصومه روشني
نويسنده ي مقاله : حسن ملائي شاعر

این آسمان گمنام خانه ما ابر دارد اما ما را چنان مخموری و غفلت پوشانده است که این آسمان را انکار میکنیم میخواستم آسمان را خشک کنم چون تکه کاغذی بر دیوار اتاقم بیاویزم ، کاش همسایه آمده بود در صبح مرا تسلی داده بود راستی همسایه کجا رفت ؟ کجا خانه گرفت ؟ روزی به همسایه گفته بودم تو با اقیانوسی از شرم و خجلت و غفلت به اتاق من آمدی همسایه آن روز را به یاد نداشت، درهم و آشفته سکهای حلبی به همسایه دادم که برای ما نان ،بخرد، ظهر ناامید و سرگشته از بازار آمد کنار پنجره نشست درختان سرو خانه را شمارش کرد آنگاه برای همیشه گم شد. راستی از چه ترسیده بود از چشمانی که از پشت پنجره به او خیره بودند یا از برفی که میبارید و سکوت اتاق را سرد می کرد.

شعر به مثابه سینمای ذهنی
خوانش پستمدرنیستی بر شعری از علی قنبری
نویسنده ی مقاله : حسن ملائی شاعر

از کتاب : همه شعرهای من دوره ی سه جلدی | همه شعرهای من (جلد سوم)
اما خزان
به تازگیها کنار این فنجان چای گریستم دست خودم نبود میپنداشتم جمعه که تمام شود من آراسته از خانه بیرون میروم برای عابران از سر کلاه برمیدارم - عابران مرا خاموش ستایش میکنند و ...

این آسمان گمنام خانه ما ابر دارد ، اما ما را چنان مخموری و غفلت پوشانده است که این آسمان را انکار می کنیم . میخواستم آسمان را خشک کنم چون تکه کاغذی بر دیوار اتاقم بیاویزم ، کاش همسایه آمده بود در صبح مرا تسلی داده بود راستی همسایه کجا رفت ؟

هایکویی از حسن ملائی شاعر
از کتاب آشیانه ی خالی - نشر حکمت کلمه
موجود در اپیلیکیشن طاقچه

تکرار بهمثابۀ آفرینش تفاوت
تحلیل و بررسی شعر « در ساعت سگی که پارس می کرد» - سروده ی سعدی گل بیانی
این مقاله به تحلیل شعری با درونمایه ای در سه بند ِ ( اپیزود ) «دیروز، امروز، فردا» میپردازد؛ شعری که در محور خود تکرار را از دل روزمرگی و رنج بیرون میکشد و در جملهی کلیدی «همیشه میتوان از تکرار هنر ساخت» متجلی میکند. با استناد به دیدگاههای فیلسوفانی چون کیرکگور ، نیچه، بلانشو، کامو، سنت ذن بودایی، پروست و بهویژه ژیل دلوز ، نشان داده میشود که تکرار در این شعر نه نشانهای از ملال و انجماد، بلکه مکانیسمی برای آفرینش تفاوت و باززایی معنا است. ...

ناباورانه اندوه
ناباورانه اندوه را باور میکنم
زمین از سیلاب های بهاری مطمئن
گندم ها را در دل می پروراند
ابرهای گمشده این روزها پیدا میشوند
می بارند
بر فراز این تپه خاکی ایستاده ام
کلام های گمشده را
چاره التیام این زخم ها و جراحت ها می دانم
از این ارتفاع
در کنار ساحل شور
یک خوشه انگور میبینم
کسانی
از کنار این خوشه انگور
عبور می کنند
خوشه انگور را نمی بینند
اگر قادر بودم
از فراز این تپه خاکی
به زمین بیایم
خوشه انگور را به خانه میبردم
خاموشی انگور را
در ساحل شور دوست دارم