وبـنوش ( حسن ملائی شاعر )

شعر - ادبیات داستانی و نمایشنامه -  فلسفه - سینما - نقاشی - موسیقی

شاهنامه فردوسی به نثر ( قسمت دوم ) - انتقام کیومرث از دیوان به کمک نوه اش ( هوشنگ )

دوشنبه بیستم آذر ۱۳۹۶
حسن ملائی ( شاعر )

بیاییم لااقل داستان شاهنامه را به نثر هم که شده بلد باشیم .

( قسمت دوم ) : انتقام کیومرث از دیوان به کمک نوه اش ( هوشنگ )

در قسمت قبل ، داستان شاهنامه را تا به آنجا گفتیم که سیامک ( پسر کیومرث ) به دست دیو کشته شد .
حال ادامه داستان :

چون خبر به کیومرث رسید ، که بر سیامک چه گذشت ، جهان در برابر نظرش ، سیاه شد . از تخت پادشاهی
فرود آمد ، دست بر سر زد و تن خویش را با انگشتان خود کند ، با چشم هایی قرمز و دل سوگوار ، گوشه نشینی
اختیار کرد .

لشکریانش از مرد و زن گرفته تا مرغان و پرندگان و جانورانی که دوستش داشتند ، اندوهگین شده ، دور هم جمع شدند
و غار او را در میان گرفتند . یک سال همچنان سوگوار در کنار غار نشستند تا خدای بزرگ پیامی به کیومرث فرستاد .
سروش خجسته به کیومرث گفت :
پروردگارت سلام می رساند ومی فرماید بیش از این خروش و زاری مکن ، سپاهی بساز و به فرمان من ، آن دیو بدنهاد
و بدکار را نابود کن و روی زمین را از پلیدی او برهان .

کیومرث چون سخنان سروش خجسته را بشنید سر به سوی آسمان کرد خدا را یاد نمود و با دیگر مردمان
برای کین سیامک سوگند خورد .

سیامک پسری با هوش و با فرهنگ به نام « هوشنگ » داشت و کیومرث برایش بسیار احترام قائل بود و وقتی
که کیومرث برای جنگ با دیو ، تصمیم خودش را گرفت ، هوشنگ را پیش خود فراخواند و هر آنچه که گفتنی بود
برایش بازگو کرد و راز سروش خجسته را نیز بر او فاش ساخت . سپس به او گفت که من لشکری
فراهم می سازم و می خواهم که تو پیشرو و سالار آن باشی چرا که من پیر شده و رفتنی هستم .

چون هوشنگ قبول کرد کیومرث به تمام موجودات پیرو خود از انسان گرفته تا حیوانات و پریان ، پیام فرستاد .
دیری نگذشت که لشکر فراوانی از انسان و حیوان و پریان گرد او جمع شدند . تمامی مرغان و گوسپندان
، پلنگان ، شیران ، ببران و حتی گرگ ها هم به فرمان او گردن نهادند . و کیومرث در میانشان قرار گرفت
و چون لشگر فراهم و آماده شد ، هوشنگ سالار و فرمانده ایشان گشت .

خبر به دیو سیاه رسید که کیومرث به سرداری هوشنگ با لشکری از شیر ، ببر ، پلنگ ، پریان و سپاهیانش به سوی تو
می آید . دیو آنچنان خشمگین شد که طوفان بزرگی از خاک به راه انداخت به گونه ای که آسمان پر از خاک شد ،
خاک همه جا را فراگرفت و در این فرصت دیوان حمله را آغاز کردند . دو لشگر ، با هم درگیر شدند و غوغائی از
نعره ها و فریادها به پا شد . در میان جنگ و خونریزی ، چشم هوشنگ به دیو سیاه افتاد ،
از میان سپاهیان خودش را به او رسانید و او را به چنگ گرفته و بالای سر خود برد و محکم بر زمین کوبید
و بلافاصله سرش را از تنش جدا کرد .

بعد از جنگ و پیروزی بر دیو سیاه و لشکریانش ، روزگار کیومرث پیر ، پس از سی سال حکومت داری ،
به سر رسید و عمرش پایان یافت .و فردوسی پایان کار او را با این بیت مزین نموده است که :

جهان ، سر به سر ، فسانه است و بس
نماند بد و نیک ، بر هیچکس

روح فردوسی شاد و روانش گرامی باد !

( دوستان عزیز ، قسمت سوم را با پادشاهی هوشنگ و ماجراهای حکومت او ادامه خواهم داد . به درود !)

لینک به کانال داستان مینیمال( مولانا استوری )
https:/t.me/molanastory

شاهنامه فردوسی به نثر ( قسمت اول ) - پادشاهی کیومرث

یکشنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۶
حسن ملائی ( شاعر )
بیاییم لااقل داستان شاهنامه را به نثر هم که شده بلد باشیم .

( قسمت اول ) : پادشاهی کیومرث

نخستین کسی که نامی بزرگ در جهان از خود به یادگار گذاشت و نخستین کس که تاج بر سر نهاد و با آن نشانه از دیگران ممتاز شد  ، کیومرث بود .

کیومرث در دل کوه و در میان غارها زندگی می کرد ، نشان او و یارانش پوست پلنگ بود . آن زمان کسی
پوشیدن نمی دانست ، غذا و ناهار و شام منظم نبود ولی کیومرث آنها را به فرزندان و یارانش آموخت و
نظم زندگی انسانی را پایه گذاری کرد .

کیومرث آنچنان در شاهی و پیامبری خود صادق بود که نه فقط انسانها بلکه تمام جانوران از سراسر ایران زمین ،
بسوی او آمده در کنار غار او مانده و به او اعتماد داشتند و هیچ موجودی ، بیهوده ، دیگری را نمی کشت .

کیومرث پسری داشت به اسم سیامک . او فرزندی از دانا و پیرو پدر بود . کیومرث آنقدر سیامک را دوست
داشت که لحظه ای دوری او را نمی توانست تحمل کند .

در دوران عدل و داد کیومرث ، هیچکس با او دشمن نبود مگر اهریمن که در پنهان با وی دشمنی می کرد و چون کیومرث بیشتر به آئین خدا پرداخت بر سراسر دل اهریمن حسد چیره شد و در اندیشه رفت تا چگونه کیومرث را آزار دهد تا بلکه از خدا بازگشته و پیرو او شود.

اهریمن فرزند بسیار داشت اما یکی از آن فرزندان چون گرگی بزرگ ، جنگاور و خونریز و بی باک بود . اهریمن سپاهی بزرگ از دیوان و جادوان نزد او گرد آورد و در آرزوی آن شد که اهریمن زاده ی خود را بر تخت سلطنت بنشاند .

کم کم این سخن میان مردم بالا گرفت که آن دیو سیاه در آرزوی شاهیست لذا سیامک ( پسر کیومرث ) آماده ی جنگیدن با فرزند اهریمن شد . در همین احوال بود که سروش ایزدی ، مانند یک پری پلنگینه پوش بر کیومرث ظاهر شد و سرانجام و عاقبت سیامک را به صورت رمز و راز به کیومرث خبر داد و هشدار داد که چرم پلنگ ، زره خوبی برای جنگیدن و مبارزه نیست .

اما سیامک چرم پلنگی بر میان بست و با تن برهنه به میدان نبرد رفت و با فرزند اهریمن در آویخت . دیو دست بر بدن سیامک زد و او را بالای سر خود برد و آنگاه بر زمین کوفت و بر سینه اش نشست و با چنگال خود جگرگاه او را درید و این چنین شد که سیامک به پای خود و به دست دیو از جهان رفت .

( در قسمت دوم ، درباره نبرد کیومرث و انتقام او از دیوان ،  شاهنامه را ادامه خواهم داد . به درود ! )

منابع :

---- شاهنامه فردوسی - دستنویس موزه فلورانس - گزارش واژگان دشوار و برگردان همه ابیات به فارسی روان به قلم دکتر عزیز الله جوینی - انتشارات دانشگاه تهران

---- روایت شاهنامه به نثر - نوشته ایرج گلسرخی - چاپ اول - نشر علم

 

دوستان