شاهنامه فردوسی به نثر ( قسمت دوم ) - انتقام کیومرث از دیوان به کمک نوه اش ( هوشنگ )
بیاییم لااقل داستان شاهنامه را به نثر هم که شده بلد باشیم .
( قسمت دوم ) : انتقام کیومرث از دیوان به کمک نوه اش ( هوشنگ )
در قسمت قبل ، داستان شاهنامه را تا به آنجا گفتیم که سیامک ( پسر کیومرث ) به دست دیو کشته شد .
حال ادامه داستان :
چون خبر به کیومرث رسید ، که بر سیامک چه گذشت ، جهان در برابر نظرش ، سیاه شد . از تخت پادشاهی
فرود آمد ، دست بر سر زد و تن خویش را با انگشتان خود کند ، با چشم هایی قرمز و دل سوگوار ، گوشه نشینی
اختیار کرد .
لشکریانش از مرد و زن گرفته تا مرغان و پرندگان و جانورانی که دوستش داشتند ، اندوهگین شده ، دور هم جمع شدند
و غار او را در میان گرفتند . یک سال همچنان سوگوار در کنار غار نشستند تا خدای بزرگ پیامی به کیومرث فرستاد .
سروش خجسته به کیومرث گفت :
پروردگارت سلام می رساند ومی فرماید بیش از این خروش و زاری مکن ، سپاهی بساز و به فرمان من ، آن دیو بدنهاد
و بدکار را نابود کن و روی زمین را از پلیدی او برهان .
کیومرث چون سخنان سروش خجسته را بشنید سر به سوی آسمان کرد خدا را یاد نمود و با دیگر مردمان
برای کین سیامک سوگند خورد .
سیامک پسری با هوش و با فرهنگ به نام « هوشنگ » داشت و کیومرث برایش بسیار احترام قائل بود و وقتی
که کیومرث برای جنگ با دیو ، تصمیم خودش را گرفت ، هوشنگ را پیش خود فراخواند و هر آنچه که گفتنی بود
برایش بازگو کرد و راز سروش خجسته را نیز بر او فاش ساخت . سپس به او گفت که من لشکری
فراهم می سازم و می خواهم که تو پیشرو و سالار آن باشی چرا که من پیر شده و رفتنی هستم .
چون هوشنگ قبول کرد کیومرث به تمام موجودات پیرو خود از انسان گرفته تا حیوانات و پریان ، پیام فرستاد .
دیری نگذشت که لشکر فراوانی از انسان و حیوان و پریان گرد او جمع شدند . تمامی مرغان و گوسپندان
، پلنگان ، شیران ، ببران و حتی گرگ ها هم به فرمان او گردن نهادند . و کیومرث در میانشان قرار گرفت
و چون لشگر فراهم و آماده شد ، هوشنگ سالار و فرمانده ایشان گشت .
خبر به دیو سیاه رسید که کیومرث به سرداری هوشنگ با لشکری از شیر ، ببر ، پلنگ ، پریان و سپاهیانش به سوی تو
می آید . دیو آنچنان خشمگین شد که طوفان بزرگی از خاک به راه انداخت به گونه ای که آسمان پر از خاک شد ،
خاک همه جا را فراگرفت و در این فرصت دیوان حمله را آغاز کردند . دو لشگر ، با هم درگیر شدند و غوغائی از
نعره ها و فریادها به پا شد . در میان جنگ و خونریزی ، چشم هوشنگ به دیو سیاه افتاد ،
از میان سپاهیان خودش را به او رسانید و او را به چنگ گرفته و بالای سر خود برد و محکم بر زمین کوبید
و بلافاصله سرش را از تنش جدا کرد .
بعد از جنگ و پیروزی بر دیو سیاه و لشکریانش ، روزگار کیومرث پیر ، پس از سی سال حکومت داری ،
به سر رسید و عمرش پایان یافت .و فردوسی پایان کار او را با این بیت مزین نموده است که :
جهان ، سر به سر ، فسانه است و بس
نماند بد و نیک ، بر هیچکس
روح فردوسی شاد و روانش گرامی باد !
( دوستان عزیز ، قسمت سوم را با پادشاهی هوشنگ و ماجراهای حکومت او ادامه خواهم داد . به درود !)
لینک به کانال داستان مینیمال( مولانا استوری )
https:/t.me/molanastory