وبـنوش ( حسن ملائی شاعر )

شعر - ادبیات داستانی و نمایشنامه -  فلسفه - سینما - نقاشی - موسیقی

نقد شعري  از معصومه روشني

یکشنبه چهارم مرداد ۱۴۰۵
حسن ملائی ( شاعر )

نحوِ آشوب: انباشت واژگانی، گسست نحوی و معماری تصویر

در شعر سپیدي از معصومه روشني

نويسنده ي مقاله : حسن ملائي شاعر

نام و متن شعر :

عاشقانه‌ی هفتم

یا از کهکشان به کوچه می‌شاشی

یا مار پیچیده به بازوی نرینه

فس‌فس‌کنان در هوا نشت می‌کنی

یله در حبابی که زمین را می‌تکاند

سرت را لای ملافه‌ چرخاندی

پاره‌های تنت تاریک‌تر شد

(شکل تب شد..)

در قلمرو مرداب‌های پشمالو

گیلی که پشت تپه‌ها گمش کردم

روز را در شیشه‌ای مه‌آلود حبس کرده‌‌بود

و پیش نمی‌آمد

شاخ در هوا

پای‌کوبان

تکیه‌داده به آسمان شل‌تنبان

در معیت چند خورشید لکنته

ای طبله‌کرده از استوای بدن

اهل بریز و بپاشِ آدم‌ها

که دریدی از جمیع جانداران

از هر کدام جفت

با چشم‌های من

بر عرشه‌ی شکسته‌ی پلکت

خواب دیدم که کوه و مردافکن

خواب دیدم که هن‌و‌هن و تک‌شاخ

رد سم‌ضربه‌های گاو

به کشتن ران‌های مقدس

خوردن آغوش‌های مقدس

قتل اصوات قبیحه

و ما

ما

لنگ‌لنگان

در چاله‌چوله‌های آسمان

از سینی ستاره به کوچه شیر پاشیدیم

بعد از چند بار خواندن این شعر، مخاطب جدي شعر به اين احساس مي رسد که : مهم‌ترین پرسش درباره‌ی اين شعر این نیست که "معنایش چیست؟" بلکه این است که "زبانش چگونه کار می‌کند؟" این جابه‌جاییِ پرسش، معمولاً نشانه‌ی شعرهایی است که ارزش دارند از منظر زبان‌شناسی و نقد ادبی بررسی شوند. البته اینکه این شعر در نهایت در حافظه‌ی ادبی ماندگار می‌شود یا نه، به عواملی فراتر از نوآوری زبانی هم بستگی دارد؛ اما از حیث ظرفیت برای تحلیل، به نظر مي رسد كه ارزش یک جستار مفصل را دارد.

لذا به نظر مي رسد این شعر را اگر صرفاً از منظر زبان بخوانیم، نه روایت و نه معنا، یکی از مهم‌ترین ویژگی‌هایش این است که زبان در آن بیشتر از آنکه وسیله‌ی انتقال مفهوم باشد، خودش تبدیل به موضوع شعر شده است. یعنی شعر به جای آنکه چیزی را توصیف کند، دارد امکان‌های زبان را آزمایش می‌کند.

در ذيل به مهم‌ترین مزیت‌های زبانی اين شعر از معصومه روشني مي پردازيم :

۱. ساختن فعل‌های غیرمنتظره

یکی از نقاط قوت شعر، استفاده از فعل‌هایی است که معمولاً با فاعل یا مفعولشان همراه نمی‌شوند.

مثل:

یا از کهکشان به کوچه می‌شاشی

یا

در هوا نشت می‌کنی

یا

شیر پاشیدیم

این افعال، شبکه‌ی عادی زبان را بر هم می‌زنند و خواننده را مجبور می‌کنند تصویر را نه با منطق، بلکه با تخیل بسازد.

این همان چیزی است که شعر را از نثر جدا می‌کند.

۲. جسارت در ترکیب‌سازی

ترکیب‌هایی مثل:

  • مرداب‌های پشمالو
  • آسمان شل‌تنبان
  • خورشید لکنته
  • عرشه‌ی شکسته‌ی پلک
  • سینی ستاره

ترکیب‌هایی هستند که سابقه‌ی زبانی ندارند و حاصل تخیل شاعرند.

نکته‌ی مثبت این است که بیشتر این ترکیب‌ها فقط عجیب نیستند؛ از نظر آوایی هم خوش‌نشسته‌اند.

مثلاً:

مرداب‌های پشمالو

به دلیل تکرار «م» و « آ » و صداي O روي حرف ِ ميم در « مرداب » و حرف انتهايي « پشمالو » ، ‌موجب شده كه موسیقی درونی جذابي پيدا كند .

۳. حرکت دائمی زبان

در شعر تقریباً هیچ جمله‌ای ایستا نیست.

همه چیز در حال:

  • نشت کردن
  • پیچیدن
  • چرخیدن
  • تکاندن
  • پاشیدن
  • دریدن
  • پای‌کوبی

است.

این پویایی باعث می‌شود زبان ، زنده باشد و چون موجود زنده اي نفس بکشد ، حركت داشته باشد و مخاطب را همراه خود به انتهاي شعر بكشاند .

۴. امتزاج حوزه‌های دور از هم

شعر مدام میان چند قلمرو جابه‌جا می‌شود:

بدن طبیعت حیوان کیهان اشیای خانگی

مثلاً:

کهکشان کوچه

یا

پلک عرشه

یا

ستاره سینی

این جابه‌جایی‌ها باعث می‌شود جهان شعر، جهان استعاره‌های زنجیره‌ای باشد.

۵. موسیقی پنهان

شعر وزن عروضی ندارد اما واج‌آرایی فراوان دارد.

مثلاً:

هن‌و‌هن و تک‌شاخ

یا

لنگ‌لنگان
چاله‌چوله

یا

سم‌ضربه‌های گاو

همه‌ی این‌ها گوش را درگیر می‌کنند.

۶. زبان جسمانی

تقریباً همه‌ی واژه‌ها جسم دارند.

پلک - ران - آغوش - بدن - بازو - تب - پلک - شاخ - سم - گاو ، این باعث می‌شود شعر حتی وقتی انتزاعی است، از زمین جدا نشود به عبارتي نگاه شاعر نگاهي از بالا به ژايين نيست بلكه نگاهي مدرن و واقعي ست اگر چه به شكل و فرمي سورئال .

7. تراکم بیش از حد تصویر

گاهی سه یا چهار تصویر بدون فرصت تنفس پشت سر هم آمده‌اند.

مثلاً:

خواب دیدم که کوه و مردافکن

خواب دیدم که هن‌و‌هن و تک‌شاخ

رد سم‌ضربه‌های گاو

این سه تصویر هنوز فرصت شکل گرفتن پیدا نکرده‌اند که تصویر بعدی وارد می‌شود اين امر موجب لغزش معنا مي شود ، در نتيجه نيروي تصوير و سينمايي خاص سورئاليسمي پديد مي آورد كه خواننده شعر را هم درگير خواب ( خواب ديدن ) مي كند ... خواننده در اين خواب ديدن شريك مي شود و احساس همذات پنداري مي كند .

8. بعضی از صفات برای غافلگیری و برجسته سازي ساخته شده‌اند و خواننده را درگير مي كنند

مثلاً:

خورشید لکنته

ایده‌ی جالبی است، و نسبتش و ارتباطش با بقیه‌ی شبکه‌ی شعر کاملاً روشن است زيرا فضاي سطور اول شعر فضايي ابزرد و نيهيليستي است .

همین موضوع درباره‌ی:

آسمان شل‌تنبان

هم تا حدی صدق می‌کند ، اگر چه طنز و آيروني خاص خودش را دارد .

اگر این واژه‌ها حذف شوند، حتما از زيبايي شعر كم خواهد شد ، شعر با اين صفت و موصوف هاي كم نظير ، رد و نشانه اي در ذهن خواننده باقي مي گذارد كه فراموش نشدني است و شاعر با اين شگرد ثابت كرده است كه مي توان از صفت و موصوف و يا از مضاف و مضاف اليه به نحوي شاعرانه و نه توصيفي و توضيحي استفاده كرد .

9. گاهی زبان از شعر جلو می‌زند

نمونه:

اهل بریز و بپاش آدم‌ها

گاهي شعر باز هم براي ارتباط بيشتر با خوانند ، و هم براي برجسته سازي فرمي ، ناگهان از عباراتي استفاده مي كند كه كوچه بازاري و محاوره اي است ... گويي شاعر گله ها و اندوه هاي خود را به گونه اي مي خواهد بيان كند ( خواب خود را به گونه اي مي خواهد بيان كند ) كه هر خواننده اي آن را درك كند و با آن همذات پنداري كند . اينگونه برجسته سازي ها بايد با ظرافت انجام گيرد به گونه اي كه از شعر و بافت آن بيرون نزند ، نزديكي اين سطر با صفت و موصوفي كه در بند 8 توضيح داديم بسيار زياد است و در كنار آنها قرار مي گيرد و خواننده را گيج و سرگردان نمي كند ، به هوش خواننده احترام مي گذارد و شعر را به چيستان تبديل نمي كند بلكه سعر دارد حس خود را با خوانند در اشتراك بگذارد و نه معني و مفهوم ذهني خود را .

۴. پایان شعر

به نظر من یکی از بهترین سطرهاست:

از سینی ستاره به کوچه شیر پاشیدیم

این سطر هم تصویر دارد، هم حرکت، هم موسیقی، هم پایان‌بندی باز.

به‌نوعی کل شعر را دوباره به سطر اول وصل می‌کند و مخاطب را وادار به مقايسه مي كند چرا كه در بند آخر مخاطب با « ما » طرف است ، اتحادي كه در سطر اول با ضمير مستتر « تو » و در سطور وسط با ضمير مستتر « او » ديده نمي شود تنهايي آنها در تقابل با دنياي خاص و مادرانه ي سطر آخر قابل تآمل است .

در مجموع، زبان این شعر به سنت شعر سپیدِ تصویرمحور نزدیک‌تر است؛ سنتی که بیشتر بر آفرینش شبکه‌ای از تصاویر و برخوردهای غیرمنتظره‌ی واژه‌ها تکیه دارد تا بر روایت یا گزاره. نقطه‌ی قوت اصلی آن، جسارت در ساختن زبان و ، تراکم بیش از اندازه‌ی تصاویر است اما با ظرافتي كه که اجازه مي دهد هر تصویر به‌تنهایی در ذهن خواننده رسوب کند.

قسمت اول شعر ، ما يك « تو » داريم و در قسمت بعدي ما يك « من » داريم و در نهايت اين دو تا به يك « ما » مي رسند

با توجه به نام شعر ؛ شعر يك شعر عاشقانه است يعني قرار است كه عاشقانه باشد اما اين عشق به نظر تجربه اي سادیسم/مازوخیسمي در دلش نهفته است تا آنجا كه موفق مي شود در اين سيلان ذهن به اسطوره‌ای ختم شود كه ساخته ي ذهنيت شهودي شعر است .

اجازه بدهيد اين امر را لایه‌به‌لایه توضیح بدهم :

۱. «تو» در آغاز، معشوق نیست؛ يا نیرویی کیهانی و مهاجم است و يا معشوقي است كه عاشق و راوي شعر او را اينگونه توصيف مي كند

شعر با این شروع می‌شود:

یا از کهکشان به کوچه می‌شاشی

این خطاب، عاشقانه‌ی معمول نیست. «تو» از همان ابتدا در موقعیت قدرت / ساديسمي قرار دارد. او جهان را آلوده می‌کند، مرزها را برمی‌دارد، از آسمان به زمین ( يا به دنياي شاعرانه ي راوي شعر ) تجاوز می‌کند.

بعد:

مار پیچیده به بازوی نرینه

فس‌فس‌کنان در هوا نشت می‌کنی

سرت را لای ملافه چرخاندی

این «تو» مدام بدنش را بر جهان شاعر تحمیل می‌کند. از منظر روان‌کاوانه، این بیشتر به سوژه‌ای سادیستی نزدیک است؛ نه به معنای بالینی، بلکه از این جهت که جهان را مطابق میل خود دگرگون می‌کند. لذا اين ضمير « تو » ( ضمير مستتر تو ) کنشگر است، نه منفعل.

۲. سپس «من» وارد می‌شود؛ اما نه به‌عنوان راوی مسلط

در بخش دوم ناگهان می‌رسیم به:

با چشم‌های من

این ورود بسیار هوشمندانه است. چرا؟ چون «من» تا آن لحظه وجود نداشت. گویی تمام آن تصاویر محصول نیروی «تو» بودند و تازه اکنون معلوم می‌شود کسی آنها را دیده است. اما این «من» هم قدرت ندارد.

او فقط می‌گوید:

خواب دیدم...

دو بار تکرار می‌شود:

خواب دیدم...

خواب دیدم...

یعنی حتی روایت خودش را هم در قالب رؤیا بیان می‌کند. در نتیجه «من» هنوز اسیر «تو» است.

از این نظر، زبان به قلمرو مازوخیسم عاشقانه نزدیک می‌شود؛ زیرا راوی نه مقاومت می‌کند و نه قضاوت. فقط خود را در معرض هجوم تصویرها قرار می‌دهد.

۳. مهم‌ترین نکته، حذف تدریجی مرز میان «تو» و «من» است

در شعر هیچ گفت‌وگویی وجود ندارد. هیچ «من گفتم، تو گفتی» وجود ندارد. بلکه تصاویر از بدن تو به چشم من منتقل می‌شوند. در واقع زبان ضمیرها را آرام‌آرام در هم حل می‌کند. این اتفاق بسیار مهم است. در عاشقانه‌های معمول، دو نفر باقی می‌مانند. اینجا دو نفر کم‌کم به یک دستگاه تصویری تبدیل می‌شوند.

۴. رسیدن به « ما »

در پایان شعر داريم :

و ما

ما

لنگ‌لنگان...

این تکرار، از نظر موسیقی هم مؤثر است. اما مهم‌تر از موسیقی، جایگاه نحوی آن است. این «ما» حاصل مصالحه نیست.

حاصل زخمی شدن هر دو است.

« ما » سالم نیست. « لنگ‌لنگان » است. یعنی وحدت ِ پس از آسیب. كه از نظر زیبایی‌شناختی، مي تواند بسیار مورد توجه باشد .

البته به نظر مي آيد شعر بیش از آنکه درباره رابطه سادیست/مازوخیست باشد، درباره تبادل مداوم این دو جایگاه است. یعنی هیچ‌کس برای همیشه قربانی نیست.

مثلاً:

ابتدا:

تو جهان را می‌شکنی.

بعد:

من خواب می‌بینم.

در پایان:

ما شیر می‌پاشیم.

یعنی کنش نهایی دیگر متعلق به «تو» نیست. متعلق به «ما»ست. این رفت‌وبرگشت از نظر ساختار، موفق است.

و اما اسطوره

اسطوره در این شعر نقل نمی‌شود؛ تولید می‌شود.

نشانه‌ها را ببین:

  • مار
  • تک‌شاخ
  • گاو
  • کوه
  • خورشید
  • استوا
  • ستاره

این‌ها متعلق به اسطوره‌های مختلف‌اند:

  • بین‌النهرین
  • یونان
  • ایران
  • کتاب مقدس
  • اسطوره‌های کیهانی

اما شاعر آنها را بازگو نمی‌کند. آنها را در یک خواب شخصی حل می‌کند. این کار، اگر آگاهانه بوده باشد، ارزشمندتر از ارجاع مستقیم به اسطوره است؛ چون شعر به جای استفاده از سرمایه‌ی آماده‌ی اسطوره، در پی ساختن نظام نمادین خودش است.

یک نکته ي ديگر در مورد : حرکت تو ---<< من --- <<ما ( حركت كلي ساختار شعر از « تو » به سمت « من » و از آنجا به سمت « ما » )

وقتی دوباره شعر را با این کلید مي خوانيم ، يك معماری قابل تشخیص است؛ كه البته در اواسط شعر يك « او » هم وارد ماجرا مي شود كه با توجه به المان هايي كه شعر به ما مي دهد مي تواند رقيب و مزاحم يا نگهبان ( مرحله اي از سفر قهرمان جوزف كمبل ) باشد اگر خواننده‌ای با دقت و چند بار خواندن در شعر پیش برود ، در خوانش شعر ، با وجود تراکم شدید تصاویر، این مسیر نحوی تا حدی در زیر لایه‌ی تصویرها آشكار می‌شود.

به بیان دیگر، زبان تصویری آن‌قدر نیرومند است که گاهی معماری آن ، ضمیرها را می‌پوشاند اما قابل تشخيص است .

اگر هدف اصلی شعر همین سفر ضمیرها باشد، شاید بتوان در یکی دو نقطه با یک نشانه‌ی زبانی بسیار ظریف، این گذار را کمی آشکارتر کرد؛ نه آن‌قدر که شعر توضیحی شود، بلکه آن‌قدر که ستون فقرات اثر زیر بار انبوه تصویرها آشكار شود .

در مجموع، اگر بخواهم مهم‌ترین دستاورد شعر را در یک جمله خلاصه کنم :

زبان ، فقط بدنِ عشق را توصیف نمی‌کند؛ خودش به میدان کشمکش عشق تبدیل می‌شود. در آغاز، زبان زیر سلطه‌ی «تو» است؛ سپس از دریچه‌ی «من» رؤیا می‌بیند؛ و در پایان، با رسیدن به «ما»، نه به آشتی، بلکه به نوعی هم‌سرنوشتی زخمی می‌رسد. همین جابه‌جایی ضمیرها، اگرچه کاملاً آشکار نیست، یکی از لایه‌های ساختاری قابل‌توجه شعر است.

جمع‌بندی

در قیاس با بخش بزرگی از شعر سپید معاصر فارسی ، - كه اين روزها با وجود فضاي مجازي ، توليد و تعدادشان بسيار بسيار زياد شده است - اين شعر داراي توانايي هاي زير است :

  • خلاقیت زبانی: ، داشتن صدای شخصی ، انسجام ساختاری ، جسارت زباني و استفاده از صفت و موصوف بديع :و در نهایت، مهم‌ترین نکته‌ای که احساس می‌کنم این شعر را از بسیاری از شعرهای امروز جدا می‌کند این است که غرابتش فقط از کنار هم گذاشتن واژه‌های نامعمول نمی‌آید؛ بلكه حاصل یک نیروی تخیل است. اما در نهايت به نظر مي رسد بزرگ‌ترین ویژگی این شعر نه تصاویرش؛ بلكه جرئت زبانی اش باشد .

دوستان