وبـنوش ( حسن ملائی شاعر )

شعر - ادبیات داستانی و نمایشنامه -  فلسفه - سینما - نقاشی - موسیقی

نقد شعری از سعدی گل بیانی : نوشته ی حسن ملائی شاعر

یکشنبه شانزدهم آذر ۱۴۰۴
حسن ملائی ( شاعر )

سعدی گل بیانی

تکرار به‌مثابۀ آفرینش تفاوت

تحلیل و بررسی شعر « در ساعت سگی که پارس می کرد» - سروده ی سعدی گل بیانی

نویسنده ی مقاله : حسن ملائی شاعر

در ساعت سگی که پارس می کرد

دیروز

بیسکویت ناهارم را با پپینو

سگ روبه موت هتل

قسمت کردم

برای تو پیامی فرستادم

همیشه می توان از تکرار هنر ساخت

امروز

در هتل را برای پپینو باز کردم

پشت در مانده بود

پارس می کرد

و صدایش در خاطره همه سگهای مرده میپیچید

پارس میکرد

و دستش میشلید و چشمش کور بود

پارس می کرد

و جز گزارش پارسش به چیزی میل نداشتم

پارس میکرد

و سگها در دستگیری صلاح عبدالسلام

جلیقه ضد گلوله داشتند

پارس میکرد

و تو عالی ترین نمونه طبیعت در فرهنگ بودی

پپینو پارس میکرد

فقط به خاطر پارس کردن

پارس میکرد

و بوی بهار نارنج

تا لحظه تشکیل مدیترانه میرفت

پپینو پارس میکرد

و توریستها در جست و جوی یک شادی کوچک بودند

پارس میکرد و زمین با بار سنگین رنج انسان

صرفاً لحظه ای فقیر از ابدیت بود

پپینو پارس میکرد

و شالیکاران ولایتم جز از رد چکمه هاشان

آن طرف تر نرفتند و رستگار بودند

پپینو پارس می کرد و از مرگش ترسیده بود

برای تو پیامی فرستادم

همیشه میتوان از تکرار هنر ساخت

فردا از اینجا خواهم رفت

پپینو به زودی خواهد مرد

گربه های آن شهر جهانگردان و صلاح عبدالسلام

با تغییراتی کوچک

به برنامه های خود ادامه خواهند داد

کنار تپه ای جعلی در صفحه ای معمولی از یک کتاب شعر

سایه های ما هر یک به راهی خواهند رفت

از میان انسانها برخواهم خاست

با استخوانهای زیبای مفلوک

و چشم خانه هایی که با لحظه گریستن آشنا بود

با شرافتی باخته

در محله ای کثیف

و بدنی که ذهنش را

روزمرگی مکیده بود

چکیده:

این مقاله به تحلیل شعری با درونمایه ای در سه بند ِ ( ‌اپیزود ) «دیروز، امروز، فردا» می‌پردازد؛ شعری که در محور خود تکرار را از دل روزمرگی و رنج بیرون می‌کشد و در جمله‌ی کلیدی «همیشه می‌توان از تکرار هنر ساخت» متجلی می‌کند.

با استناد به دیدگاه‌های فیلسوفانی چون کیرکگور ، نیچه، بلانشو، کامو، سنت ذن بودایی، پروست و به‌ویژه ژیل دلوز ، نشان داده می‌شود که تکرار در این شعر نه نشانه‌ای از ملال و انجماد، بلکه مکانیسمی برای آفرینش تفاوت و باززایی معنا است.

در پرتو فلسفۀ دلوز، تکرار شاعرانه‌ی «پپینو پارس می‌کرد» صرفاً بازگویی نیست، بلکه هر بار «رخدادی تازه» می‌سازد جایی که زبان از بازنمایی می‌گذرد و به آفرینش می‌رسد.

مقدمه:

شعر، به‌ظاهر، روایتی ساده دارد:

دیروز، امروز، فردا سه لحظه از زیست شاعر، در پیوندی با سگ بیمار هتلی به نام «پپینو».

اما ساختار درونی شعر، بر اساس تکرار استوار است:

تکرار جمله‌ها، پارس‌ها، کنش‌ها، و جمله‌ی محوری: «همیشه می‌توان از تکرار هنر ساخت.»

در این تکرارِ پیوسته، پرسش اصلی فلسفی پدید می‌آید:

آیا تکرار صرفاً بازگشت ملال‌آورِ امر یکسان است؟ یا چنان‌که فیلسوفانی چون دلوز و نیچه باور دارند، می‌تواند نیرویی خلاق برای زایش تفاوت باشد؟

بررسی و تحلیل شعر بر اساس سه بند ِ ( اپیزود ) اساسی شعر از شش نگاه و زاویه ی دید :

اپیزود دیروز :

در این بند کوتاه و آغازین، شاعر از یک عمل کوچک و ساده سخن می‌گوید:

« بیسکویت ناهارم را با پپینو سگ رو به موت هتل قسمت کردم / برای تو پیامی فرستادم / همیشه می‌توان از تکرار هنر ساخت »

اینجا تکرار هنوز آغازین، ناپخته و بی‌واسطه است؛ تجربه‌ی اولیه‌ی هم‌دلی و تقسیم، که در آن معنای هنر و ارتباط در ساده‌ترین شکل خود پدید می‌آید.

زاویه دید فلسفی

تحلیل سطرهای اپیزود «دیروز»

برداشت و بازخوانی

سورن کیرکگور

عمل کوچک تقسیم بیسکویت با سگی در حال مرگ، نمونه‌ی «ایمان به عمل در لحظه» است؛ تکرار هنوز در سطح اخلاقی و انسانی ساده قرار دارد.

شروع سفر روحی از عملِ کوچک و صادقانه؛ ایمان در سادگیِ لحظه‌های روزمره و در تکرار نیت خیر نهفته است.

فریدریش نیچه

شاعر با پذیرش واقعیت تلخ مرگ و رنج (سگ رو به موت) همچنان «آری» می‌گوید و از عمل ساده‌ی بخشیدن، معنا می‌سازد.

نخستین «آری» گفتن به زندگی و رنج؛ آغاز چرخه‌ی بازگشت جاودان در سطح زیست روزمره.

موریس بلانشو

صحنه‌ی تقسیم بیسکویت میان انسان و حیوان، ترکیبی از شکست و هم‌دلی است: شاعر در مواجهه با فنا، به نوشتن و معنا بخشیدن روی می‌آورد.

اولین تجربه‌ی شکستِ ارتباط، که از دل آن نوشتن و تکرار هنری زاده می‌شود. «از تکرار هنر ساختن» همان وعده‌ی بلانشوییِ نوشتن از دلِ فقدان است.

آلبر کامو

موقعیت پوچ و بی‌منطق (تقسیم غذا با سگی در حال مرگ) به شکل کنش آگاهانه پذیرفته می‌شود. معنا از دل پوچی و عمل انسانی متولد می‌شود.

نخستین رویارویی با پوچی و انتخاب آگاهانه‌ی هم‌دلی به‌جای انفعال. هنر و معنا در خودِ عملِ تکرار نهفته است.

ذن بودایی

عملِ تقسیم و اشتراک لحظه‌ای میان شاعر و سگ، لحظه‌ی ناب حضور است؛ بدون قضاوت، بدون هدف، فقط بودن و بخشیدن.

تمرین آغازین ذهن آگاه: پذیرش رنج و حضور کامل در اکنون. تکرار در اینجا یعنی بازگشت به «بودن» در لحظه.

ژیل دلوز

تکرارِ ساده‌ی کنشِ بخشش، اولین حرکت تولید تفاوت است. این تکرار هنوز از درون تمایز می‌زاید، نه از بازنمایی گذشته.

آغاز تولید تفاوت از طریق عمل روزمره؛ تکرار به‌عنوان بذر خلاقیت که در اپیزودهای بعدی (امروز و فردا) رشد می‌کند.

اپیزود امروز :

حالا اپیزود دوم یعنی «امروز» را بررسی می‌کنیم. این بند طولانی‌تر است که نشان‌دهنده‌ی پیچیدگی بیشتر تجربه، بازگشت و تکرار با جزئیات غنی‌تر است. جدول زیر تحلیل ۶ زاویه فلسفی را نشان می‌دهد:

زاویه دید فلسفی

تحلیل سطرهای اپیزود « امروز »

برداشت و بازخوانی

سورن کیرکگور

باز شدن در هتل برای پپینو، پارس‌های متعدد و روایت جزئیات نشان‌دهنده‌ی تکرار آگاهانه و دقیق عمل است. شاعر اکنون تجربه‌ی دیروز را با فهم جدید بازمی‌زیند.

بازگشت به همان موقعیت‌ها، اما با چشم و آگاهی تازه؛ بازسازی درونی و ایمان به معنای زندگی از طریق عمل کوچک روزمره.

فریدریش نیچه

پارس‌های پپینو و جزئیات پررنگ خشونت و دنیا، بازتاب ایده‌ی بازگشت جاودان است. شاعر می‌پذیرد و آری می‌گوید، حتی به رنج‌ها و بی‌عدالتی‌ها.

تکرار صدا و حادثه، نه فقط پذیرش زندگی، بلکه عشق به تجربه‌ی کامل آن؛ هنر در پذیرش و آری گفتن به چرخه ی جهان است.

موریس بلانشو

شکست و محدودیت‌ها بیشتر دیده می‌شود: کور شدن چشم پپینو، خشونت جهان، محدودیت انسان‌ها. با این حال، شاعر همچنان به ثبت و بازنویسی ادامه می‌دهد.

تکرار خلاقانه و پذیرش شکست: هر پارس و جمله‌ی تکراری، نسخه‌ای تازه از اثر هنری است. شکست‌ها باعث تولد معنا و زیبایی می‌شوند.

آلبر کامو

پارس‌ها و حوادث پوچ، حضور خشونت و رنج در متن؛ شاعر در برابر چرخه‌ی بی‌پایان و پوچ زندگی آگاهانه قرار دارد.

مواجهه با پوچی و زندگی بی‌هدف؛ هنر و معنا در خود تکرار و پذیرشِ آگاهانه ی چرخه ی رنج پدید می‌آید.

ذن بودایی

ریتم پارس‌ها، حرکت و صحنه‌های پیوسته، نوعی تمرین حضور و آگاهی در اکنون است. هر پارس، هر نفس و هر حرکت، آگاهانه تجربه می‌شود.

تمرین ذهنی و حضور کامل در لحظه؛ هنر در این اپیزود با تمرکز و آگاهی شکل می‌گیرد، نه در نتیجه یا هدف.

ژیل دلوز

هر پارس و هر صحنه، تولید تفاوت و خلق رخداد تازه است. جزئیات و تغییرات کوچک در هر پارس، بازتاب ایده‌ی دلوز: تکرار، بازنمایی یکسان نیست، بلکه خودِ تفاوت را می‌آفریند.

اپیزود «امروز» اوج تکرار فعال و خلاق است؛ جزئیات و پیچیدگی‌ها نشان می‌دهند که تکرار به خلق معنا و تفاوت واقعی در زندگی منجر می‌شود.

تحلیل کلی اپیزود « امروز » :

  • طولانی‌تر بودن بند، نشان‌دهنده‌ی عمق و پیچیدگی تجربه است: صحنه‌ها، پارس‌ها، خشونت و خاطرات همه در یک بافت پیوسته تکرار می‌شوند.
  • امروز، مرحله‌ای است که تکرار عمل از ساده به پیچیده و از بالقوه به بالفعل می‌رسد.
  • هر زاویه فلسفی - در نگاه و دل راوی شعر - اکنون فعال‌تر است: ایمان کیرکگوری، آری گفتن نیچه‌ای، شکست خلاق بلانشویی، مواجهه ی با پوچی کامویی، تمرین ذن و تولید تفاوت دلوزی همگی در متن حضور دارند.
  • این اپیزود نشان می‌دهد که تکرار دیگر فقط عمل ساده نیست، بلکه در دل زندگی پیچیده و رنج‌ها، هنر و معنا آفریده می‌شود.

اپیزود فردا :

این بند کوتاه‌تر از امروز اما بلندتر از دیروز است و نشان‌دهنده‌ی پایان چرخه و نگاه به آینده و اثرگذاری تکرار است. جدول زیر تحلیل شش زاویه فلسفی را نشان می‌دهد:

زاویه دید فلسفی

تحلیل سطرهای اپیزود «فردا»

برداشت و بازخوانی

سورن کیرکگور

فردا، با رفتن شاعر و مرگ قریب‌الوقوع پپینو، بازتاب نهایی باززایی درونی و ایمان به معنا در تکرار است. پایان چرخه‌ی دیروز و امروز، نوعی اعتماد به مسیر و ادامه‌ی زندگی را نشان می‌دهد.

تکرار تجربه‌ها به مرحله‌ی بلوغ روحی رسیده است؛ شاعر با آگاهی کامل از چرخه‌ی زندگی، ایمان و امید خود را تثبیت می‌کند.

فریدریش نیچه

پذیرش رفتن و تغییر، بازتاب بازگشت جاودان است. حتی پس از خروج و مرگ، جهان و دیگر موجودات ادامه می‌یابند. شاعر به زندگی و چرخه‌ی جهان «آری» می‌گوید.

تکرار به معنای پذیرش کل زندگی و همه رنج‌ها و تغییرات است؛ هنر در این آری گفتن نهایی شکل می‌گیرد.

موریس بلانشو

فردا شامل پایان‌ها و مرگ‌هاست، اما شاعر همچنان روایت را ادامه می‌دهد. تکرار خلاق ادامه دارد، حتی در مواجهه با پایان.

شکست و پایان به معنای توقف نیست؛ بلکه تکرار خلاق در سطحی دیگر ادامه می‌یابد. هنر همیشه تازه می‌ماند، حتی در پایان چرخه‌ها.

آلبر کامو

پذیرش تغییرات و مرگ، مواجهه ی آگاهانه با پوچی است. شاعر می‌پذیرد که جهان ادامه دارد و چرخه‌ی بی‌پایان رنج‌ها ادامه خواهد یافت.

هنر و معنا در خود آگاهی نسبت به چرخه و پوچی شکل می‌گیرد؛ پذیرش آگاهانه، آزادی و آرامش به همراه دارد.

ذن بودایی

فردا تمرین حضور نهایی است: درک تغییر، پایان و جریان طبیعی زندگی. تکرار لحظه‌ها به تمرین ذهن و حضور در اکنون می‌انجامد.

حتی در آخرین لحظه و پایان چرخه، تکرار عمل آگاهانه، تمرین بیداری و هنر در لحظه است.

ژیل دلوز

فردا نشان می‌دهد که تکرار به تولید تفاوت و آفرینش معنا در سطحی بالاتر می‌رسد. مرگ، تغییر و حرکت، تفاوت‌های تازه‌ای خلق می‌کنند که خود تکرار را معنادار می‌سازند.

اپیزود فردا نقطه‌ی نهایی خلق تفاوت است: پایان چرخه، آغاز تولید معنا و ادامه تکرار در آینده است. هنر در مرگ و تغییر نیز باقی می‌ماند.

تحلیل کلی اپیزود « فردا » :

  • کوتاهی نسبی بند در مقایسه با «امروز» نشان‌دهنده‌ی جمع‌بندی و انتقال معنا به آینده است.
  • فردا، نتیجه ی تکرار دیروز و امروز است: تکرار ساده تبدیل به تکرار پیچیده و خلاق شده و اکنون در مرحله‌ی آفرینش معنا در تغییر و پایان چرخه قرار دارد.
  • هر زاویه فلسفی در این اپیزود نشان می‌دهد که تکرار نه پایان، بلکه پایه‌ای برای استمرار، تولید تفاوت و هنر است.

بنابراین می توان در یک جمع بندی کلی گقت :

۱. تکرار به‌مثابه ایمان (کیرکگور)

در «دیروز»، شاعر تکرار را آغاز می‌کند:

تقسیم بیسکویت با سگ، ارسال پیام، و امید به معنا در دل بی‌معنایی. کیرکگور این را تکرار آگاهانه می‌نامد: بازگشت به همان چیز با نگاهی تازه. شاعر، در بازگشت به عمل کوچک دیروز (بیسکویت دادن)، در پی ایمان به معناست نه ایمان مذهبی، بلکه ایمان به امکان معنا در روزمرگی. تکرار اینجا «یادگیریِ دوباره‌ی بودن» است.

۲. تکرار به‌مثابه تأیید زندگی (نیچه)

در «امروز»، پارس‌های بی‌پایان پپینو و بازگشت مداوم‌شان، بازتاب ایدۀ «بازگشت جاودان» نیچه است. شاعر در برابر چرخه‌ی درد و مرگ نمی‌گریزد؛ بلکه می‌پذیرد و در همان پارس، زیبایی و معنا می‌جوید.

هر پارس، بازگشتی است به زندگی؛ هر تکرار، آری گفتن به هستی. در همین لحظه است که جمله‌ی کلیدی شعر معنا می‌یابد:

«همیشه می‌توان از تکرار هنر ساخت» یعنی حتی در چرخه‌ی مرگ، می‌توان آری گفت.

۳. تکرار به‌مثابه شکستِ خلاق (موریس بلانشو و کامو)

پپینو که پارس می کند و شاعر که فقط «گزارش پارسش» را می‌خواهد، در واقع در چرخه‌ی شکست و بازنویسی گرفتارند.

همچون موریس بلانشوی نویسنده که هر بار می‌نویسد و به نظر شکست می‌خورد، اما در همان شکست «اثر» می‌زاید. و مثل سیزیفِ کامو، شاعر تکرار را می‌پذیرد و در بی‌ثمر بودنش معنا می‌سازد.

«پپینو پارس می‌کرد» جمله‌ای که شکست را بدل به موسیقی می‌کند.

۴. تکرار به‌مثابه مراقبه (ذن بودایی)

در سطح زبانی، ریتم شعر به مانتراهای بودایی شباهت دارد : پارس، تکرار، بوی بهار نارنج، زمین، توریست‌ها

مثل تمرین مراقبه، که در آن تکرار ِکنش‌ها ، آگاهی را بیدار می‌کند.

در هر پارس، شاعر لحظه‌ی اکنون را لمس می‌کند نه در گذشته، نه در آینده.

تکرار، راهی است برای حضور در اکنون.

۵. تکرار به‌مثابه حافظه و باززایی ( مارسل پروست )

شاعر، در بخش «فردا»، تکرار را به خاطره بدل می‌کند.

پپینو می‌میرد، اما ردّ او در حافظه می‌ماند درست مانند بازگشت طعم مادلن در پروست.

تکرار، زمان را بازسازی می‌کند و خاطره را به زیستن دوباره بدل می‌سازد.

۶. تکرار به‌مثابه تولید تفاوت (ژیل دلوز)

و اکنون، در نقطۀ اوج تحلیل دلوز می رسیم . در نگاه دلوز، تکرارِ حقیقی هرگز تکرارِ همان نیست. هر بار که تکرار می‌شود، تفاوتی در خود می‌زاید. در شعر، «پپینو پارس می‌کرد» بارها تکرار می‌شود اما هیچ‌کدام «همان» پارس نیست.

هر تکرار، در بافتی تازه از معنا، زمان، و عاطفه قرار می‌گیرد:

* در ابتدا، پارس یعنی حیات.

* سپس، پارس یعنی ترس.

* بعد، پارس یعنی بازتاب صدای انسان در جهان سیاسی (صلاح عبدالسلام، جنگ، خشونت).

* و سرانجام، پارس یعنی «خودِ هنر»: صدا بدون معنا، ناب و خودبسنده.

اینجا، شعر دقیقاً همان چیزی را انجام می‌دهد که دلوز از آن سخن می‌گوید: تکرار، رخدادِ تفاوت است.

شاعر، با تکرار «پپینو پارس می‌کرد»، جهان را دوباره می‌سازد. تکرار، نه تقلید است و نه بازنمایی؛ بلکه خودِ تولید معناست.

شعر پپینو، با تکرار مداوم یک جمله و با حرکت از «دیروز» تا «فردا»، تکرار را از سطح مکانیکی به سطح وجودی و سپس زیباشناختی ارتقا می‌دهد.

در دلوزی‌ترین معنا، هر تکرار، رخدادِ تفاوت است هر پارس، صدایی تازه از هستی.

بنابراین، جمله‌ی کلیدی شعر را می‌توان چنین بازنوشت:

«همیشه می‌توان از تکرار، تفاوت ساخت.» و این، تعریف دلوزیِ هنر است.

در انتهای شعر ، سطور به یادماندنی زیر را داریم که همچون یک موسیقی در تیتراژ پایان یک فیلم عمیق و فلسفی شنیده می شود :

کنار تپه ای جعلی در صفحه ای معمولی از یک کتاب شعر

سایه های ما هر یک به راهی خواهند رفت

از میان انسانها برخواهم خاست

با استخوانهای زیبای مفلوک

و چشم خانه هایی که با لحظه گریستن آشنا بود

با شرافتی باخته

در محله ای کثیف

و بدنی که ذهنش را

روزمرگی مکیده بود

شاید سرنوشت انسان چیزی جز این نباشد که از سایه‌ای برخیزد و در سایه‌ای دیگر فرو رود. ما در چرخه‌ای بی‌پایان از زیستن و فرسودن گرفتاریم؛ بدن‌هایی خسته که هنوز به جست‌وجوی معنا ادامه می‌دهند. روزمرگی ذهن ما را می‌بلعد، اما در همین بلعیده شدن، نشانه‌ای از بودن باقی می‌ماند.مرگ پپینو یادآور همان حقیقتی است که در سکوت هر تکرار حضور دارد: هیچ چیز نمی‌ماند، اما همه‌چیز بازمی‌گردد.من در این بازگشت، نه نجات را می‌جویم و نه رستگاری را، بلکه فهم را؛ فهمِ اینکه زیستن یعنی دیدن همان واقعه، اما با چشمی دیگر.هر رنج و هر شکست، بازتابی از کوشش ما برای معنا بخشیدن به بی‌معنایی است. و شاید هنر نیز چیزی جز همین آگاهی نباشد؛ آگاهی از تکرارِ بی‌انتها و کوشش برای تبدیل آن به معنا. در این معنا، تباهی پایان نیست، بلکه صورت دیگری از بودن است. ما در چرخه‌ی رنج و تکرار، نه نابود می‌شویم، بلکه پیوسته بازتعریف می‌گردیم. و شاید حقیقت نهایی در همین جمله نهفته باشد: حتی در تباهی نیز می‌توان از تکرار، هنر ساخت.