تحليل و بررسي ترانه-شعر-دكلمه ي « دايره » سروده ي عليرضا آذر
ترانه – شعر – دكلمه ي « دایره »
هندسهی شاعرانه از فقدان ، عشق و بازگشت
تحليل و بررسي ترانه_ شعر _دكلمه ي «دایره» ، سروده ي علیرضا آذر
نویسنده مقاله : حسن ملائی شاعر
ابتدا متن اين ترانه – شعر – دكلمه از عليرضا آذر را در ذيل مي آوريم :
"دایره"
شعر و دکلمه: علیرضا آذر
نوازنده ی ساز های بادی: مهدی سفیدگر
نوازنده ی هنگ درام: سروش طبرسی
آهنگ و تنظیم و میکس و مستر : مهدی سفیدگر
تهیه کننده: محمدرضا نیکفر
تهیه شده در استودیو حافظ شرق
با تشکر از موسسه ی سیمرغ
((یک رکن اضافی در مصرع مرا با تمام علی ها مساوی گرفتی تعمدی است.))
تَمرکیده بودم به تنهاییِ خویش، مرا تو به اِغوای بیراهه بردی
به دریاچه یِ خَمرِ خالص کشاندی، و در مستیِ چشم من غوطه خوردی
بدون سلامی خزیدی کنارم، ولم کن، کجا من؟ کجا عشق؟
سکوتم رضا نیست پس چشم بردار، میان همه لاعلاجان، چرا عشق؟
کنار تو و لحن بارانی تو اضافه ام، دو خط چتر بی معنی ام من
تو را در بزنگاه دیدن ندیدم، همیشه گرفتارِ کم بینی ام من
حقیقی ترین حالت ذوق یک زن، عجیبی شبیه نفس های دریا
دروغی نشستم به کرسیِ کِذبم، به خود بسته ام نام جعلی خود را
چرا روبرویم دو زانو نشستی، مرا محض چه پیش و پس میکنی عشق؟
به سنگ دلم میخِ تو کارگر نیست، ولم کن تلاشی عَبث میکنی عشق
نهالی کنار و لب جاده بودم، کسی آمد و ساقه ام را تکان داد
سُرنگِ هوا در رگ و ریشه ام کرد، و آینده ام را جلوتر نشان داد
شکست و تکان داد و قلب از تنم کند، چقدر از سَرم قمری خسته پر زد
به هر کودک باغ دل بسته بودم، چقدر آمد و بچه ها را تشر زد
ببین بچه بودم به آنی شکستم، نفهمیدم اصلا چه ها دیده بودم
دوتا قلب تیره کنار دو آوَند، کجا ماشه ات را چکانیده بودم
کنار تو هیچم کنار تو صفرم، کنارت هویت ندارم هلاکم
دماوندیِ تو مرا خورد و قِی کرد، کلوخی پر از حفره در متن خاکم
در اوج شکوهت در انبوه لبخند، سپردی مرا به زمستان و بوران
نشستی در آرامش کوچه باغت، رها کردی ام در سراشیب تهران
قفس، حق من آب و نان هق هق من، از این پس به خوابم نیا هُرم جاری
که هرکس رسیده ست داغی زده ست، و حالا تو باید که آتش بیاری
اگر هی نشد حق خود را بگیرم، اگر دست هر حکمت خون اسیرم
اگر دست بردم به تنهایی تو، اگر کُندم و تلخم و گوشه گیرم
اگر انزوایی ترک خورده پوشم، اگر بی نصیبم، به کنجی کنارم
اگر باد وحشی موافق نبوده، اگرباید آخر به شعرم ببارم
اگر آن سلامم که پاسخ ندارد، اگر سوختم در خودم نخ به نخ ها
اگر سفره ام سهمی از نان ندارد، و خوردند اگر حاصلم را ملخ ها
سر عهد دلواپسی مانده بودم، من آن عشق پا تا دهان بودم ای ماه
برای گلوبند روز تولد، به فکر شکار جهان بودم ای ماه
و دلخوش به اینکه میان جماعت، شکوه نگاه تو دلواپسم بود
بدون تو آدم حسابم نمیکرد، دو خط شعر تلخی که کار و کَسَم بود
در اعماق وِیلی که بودم همیشه، نفس میکشیدم تو را با نگاهت
نجاتم شدی بعد عمری به زندان، و بلعیدی ام با نگاه سیاهت
خودت آمدی و خودت رفتی از کادر، در عکس دوتایی تو را مُرده دیدم
در آن عکس تاریخی و تار و تاریک، خودم را کنارت زمین خورده دیدم
غلط کردم اما، رها کردی ام باز، میان چک و چانه و نیش و دندان
رها کردی ام در قدم های تکرار، زمستان زمستان زمستان، زمستان
پس از مرگ تو نیمه قصه بد شد، تو دامن کشیدی که از من گریزی
نشستی بنوشی تمام تنم را، و خون مرا پایِ پایت بریزی
تو تاریخ در خود فرو رفتنی حیف، به تاریخِ در خود شکسته اسیرم
و مغزی که دیگر تحمل ندارد، به بیراهه خورده ، شکنجه ، اسیرم
میان همه زندگان دو عالم، اگر نام کمرنگ من را زدودند
چه غم که رفیقان هم کاسهءِ من، مرا پیش از این قصه ها کشته بودند
غروب چه روزی تو را منجمد شد، طلوع کدامین سفر از تو پر شد
چقدر از مرا روی دفتر نوشتی، که شعر امتداد هزاران تومور شد
در این لابلای پر از وهم و وحشت، به یاد جهانِ من و باورم باش
بیا بیتی از ماندنت باش و برگرد، به فکر خطِ خالی دفترم باش
زنیت کن و از سر نو بسازم، هراس مرا در خودت جستجو کن
سه خط رو به من باش و یک خط عقب رو، مرا سرکشی کن، مرا زیر و رو کن
آهای آخرین کولی عصر ییلاق، آهای عشق درهم شکسته مرا باش
آهای اسم پس کوچه های پس از من، آهای آخرین درب بسته / مرا باش
از آن روز برفی کنار مزارش، تو را با تب مولوی میشناسند
کسانی که با زخم من آشنایند، مرا با همین مثنوی میشناسند
مرا با خودت آشنا کرده ای مرگ، نیفتی زمین حضرتِ آخرین مرگ
زمین و زمان را عقب برنگردان، تحمل ندارم دوباره به قرآن
نگاهم کن ای ساحره خوانِ آخر، و از گور من جوجه تر درآور
به جادوی لحنت مرا زیر و بم کن، و شر مرا از سر مرگ کم کن
مرا پشت شعرم به پایان بچسبان، از آدم بگیرم به انسان بچسبان
دوخط شعر کولی برایت سرودم، دوباره همانم که در جاده بودم
دوباره همانم ، همان عشق عریان، همان فحش بد در شب راهبندان
دوباره همانم که درد تو بودم، که خیر سرم ، خُرده مَرد تو بودم
همانم که در بُهت آن مَسلخِ زرد، تو را لو نداد آخر و کم نیاورد
نگفتم که سیب اَزل را تو خوردی، که تو خانه را دست شیطان سپردی
عروسک نباش، از پس شیشه رد شو، بیا واقعی بودنت را بلد شو
فقط لحظه ای مثل زن ها بفهمم، از این زنده بودن برای تو سهمم
بتان جام من را پر از زهر کردند، خدایان پس از رفتنت ، قهر کردند
و ابر سیاهی که قبر مرا دید، قُرونی گذشت و قِرانی نبارید
پس از تو فقط ، نکبت از خانه ام ماند، دو پَر چوبِ خشکیده از لانه ام ماند
که کم بودی اما همان کم مرا بس، که من دل به هر آنچه کم بسته بودم
که بسیاریِ تو زیادیِ غم داشت، از انبوهِ اندوه خود خسته بودم
چگونه به اسمت صدایت کنم ، / هان؟ / بمان ، لیلیِ در زمستان نشانی
از این قصه رفتم که پایت وسط بود، نماندم که تو، در میانه بمانی
وگرنه بدون تو معنا کجا بود؟ / شفق بی تو یعنی شبم را ببارم
زمان بی تو یعنی ، فقط ساعتِ صفر ، جهان و زمان را تمرکز ندارم
وگرنه بدون تو ، اصلا ولش کن، به کمرنگیِ من کسی در جهان نیست
از آن لحظه که سمتِ رفتن دویدی، کسی بین ما جز غمی ناگهان نیست
به چشمان من خیره شو / سرنگردان، / من آیینه ام، / من توام / حضرتِ درد
تو آمین من بودی ای عشق واحد، / تو قلب منی قبلهءِ تحت پیگرد
ببین لیلیِ رفته از فصل کهنه، تو اقلیم بارانیِ کودکانی
طلوع تمامِ زنانِ شگفتی، و شرقی ترین مادر کهکشانی
مرا از تبِ شهر تلخت خبر کن، بگو لیلی از شهر باران فروشان
بگو با سپیدیِ باغت چه کردند، چه ها کرده ای با زمستان فروشان
مگر مَردِ آن بچگی ها نبودم، بگو جای پاهایمان کو؟ چه کردی؟
بگو این خیابان چه کردت که مُردی، مرا حیف و میل دو پس کوچه کردی
در آن گیرو دار شب و شوکران ها، چه کاری برایت نکردم که میشد؟
و یا در شب رفتن و مُردن تو، دو بیت مرا میشنیدی چه میشد؟
تن جاده را خط کشیدم به دورت، نشستی و طیار از من گرفتت
جهان از خیابانِ من چرب تر بود، بزرگیِ سیاره از من گرفتت
بترس از شبی که مقابل نشینی، که دنیا ره و رسم گِردش چنین است
زمینی که من میشناسم سَر آخر، به هم میرساند، شگردش چنین است
به فکر تو هم هستم ای حضرت دور، به فکر خودم که اگر دیدمت باز
اگر تاس نَردم به خوبی نشیند، اگر آخر قصه بلعیدمت باز
چگونه مرا روبرو میگذاری، بگو با چه سحری مرا میکشی باز
چطور آب از جوی رفته دوباره، به جو بازگردد بگو شعبده باز
ببخشم نبخشم مرا صرف کردی، چطور آن دل داده را پس بگیرم
تو هم بچه بودی عزیز دل من، چطور اشک از آن چشم نارَس بگیرم
فدایت شوم دختر عصر طوفان، تو را با خیالت به دنیا سپردم
خودم را به دست خودم چال کردم، پس از تو نبودم اگرچه نمردم
مرورم کن از خاطرت جا نمانم، زمین مثل من مَرد ماندن ندیده
به پای گناهی نکرده نشستم، کسی جز تو آن سیب من را نچیده
تمرکز ندارم چه باید بگویم، روایت از این مَرد راوی گرفتی
از آن بدتر اینکه مرا ساده دیدی، مرا با تمام علی ها مساوی گرفتی
تو را در بزنگاه دیدن ندیدم، همیشه گرفتار کم بینی ام من
کنار تو و لحن بارانی تو، اضافه ام، دو خط چتر بی معنی ام من
سکوتم رضا نیست پس چشم بردار، میان همه لاعلاجان چرا عشق؟
بدون سلامی خزیدی کنارم، ولم کن، کجا من؟ کجا عشق؟
چکیده
«دایره» از شاخصترین نمونههای ترانه - شعر ِ دكلمه اي از علیرضا آذر است؛ متنی بلند که اگرچه از موقعیت یک رابطهی عاطفی و فقدان معشوق آغاز میشود، در ادامه به روایتی چندلایه از هویت، وابستگی، مرگ، حافظه، تنهایی، شکست، اسطوره و بازگشت بدل میشود. اهمیت این اثر تنها در مضمون عاشقانهی آن نیست؛ بلکه در نحوهی پیوند دادن زبان کلاسیک و محاوره، تخیل تصویری، موسیقی کلام، ارجاعات اسطورهای و تاریخی و نوعی روایت سیال و غیرخطی است.
عنوان «دایره» نیز صرفاً یک نام نیست، بلکه کلید خوانش ساختمان اثر است: متن از نقطهای آغاز میشود، از مسیرهای متعدد روانی و روایی عبور میکند و سرانجام به همان عبارتهای آغازین بازمیگردد. این بازگشت، شکست عاطفی را به تجربهای چرخهای تبدیل میکند؛ گویی سوژه نه قادر به فراموشی است و نه قادر به خروج از مدار معشوق.
در این مقاله، «دایره» از هشت منظر زبان، تخیل، موسیقی کلام، شخصیت زبانی، مضمون، نوآوری، ماندگاری و تأثیرگذاری بررسی میشود و در پایان، جایگاه این اثر در کارنامهی علیرضا آذر و در منظومهی ترانه و شعر معاصر ارزیابی خواهد شد.
مقدمه
پیش از هر چیز باید یک نکتهی ژانری را روشن کرد.
«دایره» در انتشار رسمی خود، شعر و دکلمهی علیرضا آذر معرفی شده است، نه ترانهای که صرفاً برای خوانندهی دیگری نوشته شده باشد. در تولید آن مهدی سفیدگر سازهای بادی و تنظیم را بر عهده داشته، سروش طبرسی هنگدرام نواخته و آذر خود شعر را دکلمه کرده است. اثر در فروردین ۱۳۹۷ منتشر شده است. ([وبلاگ رسمی علیرضا آذر][1])
این نکته مهم است، زیرا «دایره» را باید در منطقهای میان شعر، ترانه، دکلمه و موسیقی خواند. در واقع، یکی از جذابیتهای آذر همین است که شعر او گاه پیش از آنکه به آواز سپرده شود، از ابتدا برای شنیدهشدن طراحی شده است.
از سوی دیگر، «دایره» در مجموعهی چهار قطره خون نیز قرار گرفته؛ مجموعهای که هشت مثنوی را دربرمیگیرد و «دایره» یکی از آنهاست. ([طاقچه][2])
بنابراین با متنی طرفیم که صرفاً یک قطعهی عاشقانهی مستقل نیست؛ بلکه بخشی از جهان شعری بزرگتر آذر است.
و شاید بتوان کل شعر را در یک پرسش خلاصه کرد:
- آیا انسان میتواند از کسی که هویتش را به او سپرده است، واقعاً جدا شود؟
پاسخ «دایره» ظاهراً منفی است.
زیرا راوی هر بار که میخواهد از معشوق فاصله بگیرد، دوباره به او بازمیگردد.
و درست همینجاست که عنوان اثر معنا پیدا میکند.
۱. تحليل زبان متن ؛ ( برخورد زبان فاخر و زبان روزمره )
یکی از مهمترین ویژگیهای «دایره»، دوگانگی آگاهانهی سطح زبان است.
آذر از یک طرف واژگانی با پیشینهی ادبی و کلاسیک به کار میگیرد:
«خَمر»
«اغوا»
«بزنگاه»
«کِذب»
«آوند»
«دماوند»
«شوکران»
«اقلیم»
«حضرت»
«مثنوی»
اما از طرف دیگر، ناگهان به زبان گفتاری و حتی بسیار روزمره میرسد:
«ولم کن، کجا من؟ کجا عشق؟»
یا:
«خیر سرم خُردهمرد تو بودم»
یا:
«ولش کن»
این تضاد اتفاقی نیست.
آذر نمیخواهد زبان شعر را به یکی از دو قطب فاخر یا محاورهای محدود کند. بلکه زبان او از برخورد این دو قطب نیرو میگیرد.
نمونهی بسیار خوب:
«دروغی نشستم به کرسیِ کِذبم
به خود بستهام نام جعلی خود را»
«کرسی»، «کذب» و «نام جعلی» زبان را به سمت فضای رسمی و ادبی میبرند؛ اما مضمون جمله کاملاً روانشناختی و امروزی است: من حتی هویت خودم را هم جعل کردهام.
در جایی دیگر:
«کنار تو و لحن بارانی تو
اضافهام، دو خط چتر بیمعنیام من»
واژهی «اضافه» کاملاً روزمره است، اما بلافاصله به استعارهی «دو خط چتر» متصل میشود.
این همان نقطهای است که زبان آذر شخصیت پیدا میکند:
واژهی ساده → تصویر پیچیده
اما زبان آذر یک خطر هم دارد
همین ویژگی گاهی به تراکم بیش از حد استعاره و واژه منجر میشود.
آذر گاهی چنان پشت سر هم تصویر میسازد که فرصت تنفس به تصویر قبلی نمیدهد.
در چنین لحظاتی، شعر از «تجربهی عاطفی» فاصله میگیرد و به نمایش توانایی شاعر در ساختن استعاره نزدیک میشود.
این ضعف کوچکی نیست.
زیرا در شعر بلند، هر تصویر درخشان الزاماً به معنای ضرورت آن تصویر نیست.
با این حال، در «دایره» این مشکل آنقدر شدید نیست که کلیت اثر را از هم بپاشد؛ زیرا موسیقی و روایت، بار اضافی تصاویر را تا حد زیادی تحمل میکنند.
۲. تخیل؛ مهمترین نقطه قوت «دایره»
اگر بخواهم از میان هشت معیار در نظر گرفته براي تحليل و بررسي اين ترانه – شعر دكلمه ، فقط یک معیار را به عنوان برجستهترین ویژگی و شاخص ترين ويژگي «دایره» انتخاب کنم، تخیل است.
آذر احساسات انتزاعی را دائماً به اشیا، مکانها و تصاویر فیزیکی تبدیل میکند.
مثلاً:
«نهالی کنار و لب جاده بودم
کسی آمد و ساقهام را تکان داد»
عاشق دیگر «انسان» نیست؛ نهال است.
بعد:
«سُرنگِ هوا در رگ و ریشهام کرد»
هوا وارد بدن گیاه میشود.
و سپس:
«شکست و تکان داد و قلب از تنم کند»
گیاه دوباره به موجودی انسانی تبدیل میشود.
این رفتوآمد میان انسان و طبیعت یکی از شگردهای مهم آذر است.
لذا تخیل آذر، تخیل «تبدیل» است ، راوی در طول شعر مدام تغییر شکل میدهد:
نهال کلوخ صفر چتر زندانی مرده شاعر انسان
این تغییرات در حقیقت مراحل روانی راویاند.
در جایی میگوید:
«کنار تو هیچم، کنار تو صفرم
کنارت هویت ندارم، هلاکم»
و بلافاصله:
«دماوندیِ تو مرا خورد و قی کرد
کلوخی پر از حفره در متن خاکم»
این تصویر فوقالعاده مهم است.
«دماوند» نماد عظمت، ارتفاع و شکوه است؛ اما راوی در مقابل آن به کلوخی پر از حفره تبدیل میشود.
یعنی:
عظمت معشوق = کوچکشدن عاشق
و این فقط یک تشبیه عاشقانه نیست؛ بلكه مسئلهی اصلی شعر ، یعنی فروپاشی هویت را مجسم میکند.
۳. اسطوره و تخیل
آذر در «دایره» بهشدت از اسطوره ، تاریخ و فرهنگ تغذیه میکند.
نمونهها:
آدم و حوا و سیب ازلی
لیلی
مولوی
قرآن
دماوند
شوکران
جغرافیای تهران
قبر
کولی
آوند و طبیعت
مثلاً:
«نگفتم که سیب اَزل را تو خوردی
که تو خانه را دست شیطان سپردی»
اینجا یک شکست عاشقانه به روایت آدم و حوا متصل میشود.
یا:
«از آن روز برفی کنار مزارش
تو را با تب مولوی میشناسند»
عشق شخصی راوی، وارد تاریخ و فرهنگ شعر فارسی میشود.
این حرکت بسیار مهم است:
تبديل تجربهی خصوصی به اسطورهی عمومی
و همین باعث میشود شعر از یک «خاطرهی شخصی» فراتر رود.
۴. موسیقی کلام
«دایره» از نظر موسیقی کلام، یکی از آثار قابل توجه آذر است.
بخش زیادی از موسیقی شعر از این عناصر ساخته میشود:
تکرار + قافیه + جناس + واجآرایی + ضرباهنگ جمله + پرسشهای متوالی + بازگشت
مثلاً:
«زمستان زمستان زمستان، زمستان»
تکرار «زمستان» فقط موسیقی نیست.
اینجا خودِ تکرار تبدیل به معنا شده است.
زمستان دیگر یک فصل نیست؛ وضعیت روانی راوی است.
یا:
«اگر... اگر... اگر... اگر...»
در بخش طولانی میانی شعر، «اگر»ها پشت سر هم میآیند:
«اگر هی نشد حق خود را بگیرم...»
«اگر دست هر حکمت خون اسیرم...»
«اگر دست بردم به تنهایی تو...»
«اگر کُندم و تلخم و گوشهگیرم...»
این تکرار، حالت بازجویی، اعتراف و دفاع از خود ایجاد میکند.
راوی انگار در دادگاه خویشتن ایستاده است.
و یک نکته بسیار مهم درباره «دایره»
خود آذر در نسخه رسمی اثر تصریح کرده است که در مصراع:
«مرا با تمام علیها مساوی گرفتی»
عمداً یک رکن اضافی قرار داده است. ([وبلاگ رسمی علیرضا آذر][1])
این یادداشت کوتاه، از نظر نقد فرمی بسیار ارزشمند است.
زیرا نشان میدهد شاعر نسبت به وزن و موسیقی شعر آگاه است و این شکست را خطای وزنی نمیداند، بلکه انتخابی تعمدی میداند.
و این انتخاب را میتوان با خود مضمون شعر مرتبط کرد:
«مرا با تمام علیها مساوی گرفتی»
در اینجا «مساوی»بودن با «تمام علیها» اتفاقاً با منطق روانی راوی ناسازگار است؛ او کسی است که تمام شعر دربارهی بیهویتی و منحلشدن فردیتش است.
پس شکستن نظم وزنی میتواند همزمان شکستن نظم هویتی را تداعی کند.
این یکی از جاهایی است که فرم و محتوا به هم نزدیک میشوند.
۵. شخصیت زبانی
به اعتقاد من «دایره» شاهد بسیار خوبی برای اثبات این نکته است که علیرضا آذر صاحب صداست، نه فقط صاحب زبان . این دو یکی نیستند.
بسیاری از شاعران واژههای خوبی دارند؛ اما وقتی نامشان حذف شود، نمیتوان شعرشان را تشخیص داد.
در آذر، مجموعهای از نشانهها تکرار میشوند:
عشق + مرگ + بدن + شهر + استعارههای غافلگیرکننده + اسطوره + زبان محاوره + اغراق + دکلمه
ترکیب اینها به تدریج یک امضای زبانی میسازد.
مثلاً عبارت:
«من آیینهام، من توام ، حضرت درد»
اين تركيب ، تركيبي جديد و نو و امضاي عليرضا آذر است.
یا:
«مرا پشت شعرم به پایان بچسبان
از آدم بگیرم، به انسان بچسبان»
این ترکیبِ فلسفه، عرفان، عشق و بازی زبانی، از مشخصههای جهان اوست.
۶. مضمون؛ عشق یا بحران هویت؟
در نگاه اول «دایره» یک شعر عاشقانه است.
اما اگر کمی عمیقتر شویم، عشق موضوع اصلی نیست؛ ابزار کشف هویت است.
راوی بارها میگوید:
«کنار تو هیچم»
و:
«کنارت هویت ندارم»
پس سؤال اصلی این نیست:
چرا معشوق رفت؟
سؤال عمیقتر این است:
«من بدون تو چه کسی هستم؟»
این مسئله در پایان شعر نیز ادامه دارد:
«به کمرنگیِ من کسی در جهان نیست»
و:
«من آیینهام، من توام حضرت درد»
راوی دیگر نمیتواند خودش را بدون معشوق تعریف کند.
این همان جایی است که شعر از عاشقانهی معمولی ، جدا میشود و به روانشناسی وابستگی نزدیک میشود.
۷. عشق در «دایره»: نجاتدهنده و نابودکننده
یکی از جذابترین تناقضهای شعر این است که معشوق همزمان: هم نجاتدهنده و هم قاتل است.
میگوید:
«نجاتم شدی بعد عمری به زندان»
اما همان کسی که نجات میدهد:
«و بلعیدیام با نگاه سیاهت»
این تناقض، موتور اصلی شعر است.
معشوق اين شعر :
نجات میدهد
میکشد
هویت میدهد
هویت را میگیرد
به زندگی میآورد
به مرگ میسپارد
پس عشق در «دایره» یک رابطهی سالم و آرام نیست؛ یک نیروی ویرانگر و نجاتبخش همزمان است.
۸. نوآوری
آیا «دایره» از نظر فرم، انقلابی است؟ به نظر من: نه زياد .
اما آیا در ترکیب عناصر نوآوری دارد؟ بله، تركيب هاي او به شرحي كه در ذيل مي آورم تركيب هايي نو است .
در واقع مي توان گفت ، نوآوری اصلی آذر در «دایره» ، در ترکیب است. ( همانطور كه در بالا هم اشاره اي به ان شد )
او:
مثنوی را با زبان معاصر میآمیزد؛
غزل و ترانه را به دکلمه نزدیک میکند؛
زبان کلاسیک را کنار محاوره قرار میدهد؛
اسطوره را وارد رابطهی عاشقانه میکند؛
جغرافیای تهران را کنار دماوند و لیلی و مولوی میگذارد؛
روایت را به اعتراف روانشناختی تبدیل میکند؛
و در نهایت ساختار بازگشتی را با عنوان «دایره» هماهنگ میکند.
در نتیجه نوآوری او بیشتر ترکیبی و اجرایی است تا انقلاب در فرم.
۹. «دایره» و ساختار دایرهای
به نظرم این بخش یکی از مهمترین نکات برای نقد این اثر است.
شعر با:
«بدون سلامی خزیدی کنارم...»
آغاز میشود و در پایان دوباره به همان فضای آغازین بازمیگردد:
«تو را در بزنگاه دیدن ندیدم...»
«کنار تو و لحن بارانی تو...»
«سکوتم رضا نیست...»
«بدون سلامی خزیدی کنارم...»
پس شعر به پایان نمیرسد؛ بازمیگردد.
این یعنی:
روایت خطی شکست میخورد.
عاشق نمیگوید:
«او رفت، من سوگواری کردم و تمام شد.»
بلکه میگوید:
من دوباره به همان نقطه برگشتم.
و این دقیقاً معنا - و شكل و شمايل - «دایره» است.
۱۰. ماندگاری
برای ماندگاری باید بین دو مسئله تفاوت بگذاریم:
الف _ ماندگاری احساسی :
چون بسیاری از مخاطبان میتوانند با مضمونهایی مثل فقدان، جدایی، وابستگی و ناتوانی از فراموشی ارتباط برقرار کنند ، لذا مي توان گفت كه ماندگاري احساسي اين ترانه – شعر – دكلمه ، بالاست .
ب _ ماندگاری ادبی ـ تاریخی : در اين مورد هنوز نمیتوانم حکم قطعی بدهم
چون «دایره» اثر نسبتاً معاصری است و برای اثبات جایگاه تاریخی خود به فاصلهی زمانی بیشتری نیاز دارد اما مي توان گفت كه اثري قابل توجه است .
چرا كه اما یک امتیاز مهم دارد، و آن اين است كه تصاویر بهیادماندنی زياد دارد
عبارتهایی مانند:
«دو خط چتر بیمعنیام»
یا:
«دماوندیِ تو مرا خورد و قی کرد»
یا:
«زمستان زمستان زمستان»
یا:
«مرا پشت شعرم به پایان بچسبان»
ظرفیت ماندگاری دارند.
اینها از جنس جملههایی نیستند که صرفاً احساس را منتقل کنند؛ بلكه تصویر را هم تولید میکنند.
۱۱. تأثیرگذاری
«دایره» از نظر تأثیرگذاری دو وجه دارد.
وجه نخست: مخاطب
اثر قابلیت بالایی برای برقراری ارتباط عاطفی دارد؛ زیرا آذر به تجربهای عمومی ــ عشق، ترکشدن، فقدان و حس بیهویتی ــ زبان میدهد.
وجه دوم: تأثیر بر ترانهسرایی
اهمیت آذر در اینجاست که نشان میدهد میتوان بدون کنار گذاشتن واژگان ادبی و ساختارهای کلاسیک به مخاطب امروز رسید.
این همان منطقهای است که آثار او را از بخشی از ترانههای مصرفی پاپ جدا میکند.
البته برای ادعای «تأثیرگذاری بر نسلهای بعد»، هنوز باید پژوهش تطبیقی بیشتری انجام شود. صرف محبوبیت یک اثر، بهمعنای تأثیرگذاری ادبی نیست.
۱۲. یک ویژگی بسیار مهم: «من» در برابر «تو»
اگر بخواهیم ساختار روانی «دایره» را بررسی کنیم، تقریباً تمام شعر بر محور دو ضمیر میچرخد:
من / تو
«تو» مدام:
میآید
میرود
میکشد
نجات میدهد
رها میکند
میبلعد
برمیگردد
دوباره غایب میشود.
اما «من» مدام:
کوچک میشود
میشکند
صفر میشود
کلوخ میشود
میمیرد
دوباره میخواهد ساخته شود.
پس حرکت واقعی شعر:
من تو نابودی من تلاش برای بازسازی من است.
و حتی در پایان، راوی هنوز نتوانسته به «من» مستقل برسد.
او میگوید:
«من آیینهام، من توام»
یعنی هنوز خودش را از طریق دیگری تعریف میکند.
۱۳. مهمترین نقطه ضعف «دایره»
برای اینکه مقاله صرفاً ستایشنامه نباشد، باید ضعف اثر را هم گفت.
به نظر من بزرگترین ضعف «دایره»:
تراکم بیش از اندازه است.
شعر بسیار بلند است و تقریباً دائماً در حال تولید استعاره، ارجاع، تصویر و چرخش عاطفی است.
در نتیجه، گاهی شدت اثر کاهش پیدا میکند، چون شدت دائماً در بالاترین حد نگه داشته شده است.
شعر اگر در بعضی قسمتها سکوت بیشتری میکرد، احتمالاً تصاویر مهمتر بیشتر به چشم میآمدند.
به بیان دیگر:
آذر گاهی به جای اعتماد به یک تصویر، پنج تصویر میسازد.
این همان جایی است که ویرایش میتواند شعر را قدرتمندتر کند.
با این حال، باید توجه داشت که این تراکم تا حدی با ماهیت دکلمهای و روایی اثر هماهنگ است.
۱۴. آیا «دایره» یک شاهکار است؟
در نهايت مي توانم بگويم كه « دايره » ، اثري بسیار مهم ، در کارنامه عليرضا آذر است
فلذا «دایره» را یکی از آثاری میدانم که برای شناخت جهان شعری آذر ضروری است.
حتی اینکه در میان آثار و دکلمههای آذر، مخاطبان ادبی نیز آن را در شمار آثار برجسته قرار دادهاند، نشان میدهد اثر توانسته فراتر از مصرف معمول یک ترانه یا دکلمه عمل کند؛ هرچند این نوع فهرستها طبیعتاً داوری علمی محسوب نمیشوند. ([شهرِ بی شعر ، نوشِ جانِ شما ...][3])
از طرف دیگر، قرار گرفتن «دایره» در مجموعهی چهار قطره خون نیز نشان میدهد که اثر در منظومهی شعری خود آذر جایگاهی جدی دارد. ([طاقچه][2])
نتیجهگیری :
«دایره» را نمیتوان صرفاً یک عاشقانهی طولانی دربارهی جدایی دانست.
این اثر در سطح عمیقتر، روایت فروپاشی و بازسازی هویت در غیاب دیگری است.
آذر برای ساختن این جهان از چند ابزار عمده بهره میگیرد:
زبان دوگانهی فاخر ـ محاورهای، تخیل تبدیلشونده، موسیقی درونی، ارجاعات اسطورهای، تکرار، روایت دایرهای و تصویرسازی شدید.
در میان این عناصر، به نظر مي آيد ، تخیل، شخصیت زبانی و موسیقی کلام برجستهترین نقاط قوت اثرند.
نوآوری آذر در این شعر بیشتر از جنس ترکیب است تا ابداع یک فرم کاملاً جدید؛ و این تمایز مهمی است.
«دایره» نشان میدهد که آذر میتواند میراث شعر کلاسیک فارسی را ــ از مثنوی و لیلی گرفته تا مولوی و آدم و حوا ــ به جهان امروز، تهران، رابطهی عاشقانه، تنهایی و بحران هویت وارد کند.
اما ضعف اثر نیز دقیقاً در همان جایی است که قدرتش قرار دارد:
فراوانی تصویر.
آذر آنقدر تصویر تولید میکند که گاه تصویرهای درخشان در ازدحام تصویرهای دیگر گم میشوند. با این همه، در پایان شعر به همان جایی بازمیگردد که آغاز کرده بود:
«بدون سلامی خزیدی کنارم...»
و این بازگشت، تمام شعر را دوباره تعریف میکند.
دایره از عشق شروع نمیشود و به فقدان ختم نمیشود؛ از فقدان آغاز میکند، به عشق میرسد، عشق را به مرگ میسپارد و دوباره به فقدان برمیگردد. این همان هندسهی روانی اثر است.
پیشنهادهایی برای پژوهشهای بعدی
«دایره» ظرفیت چندین پژوهش مستقل را دارد. بهخصوص پیشنهاد میکنم پژوهشگران آینده این اثر را از این زوایا بررسی کنند:
۱. بررسی اسطورهشناختی
تحلیل حضور لیلی، آدم و حوا، سیب، شیطان، دماوند، مولوی، مرگ و کولی و اینکه آذر چگونه اسطوره را از معنای اولیه جدا و وارد تجربه شخصی میکند.
۲. تحلیل روانشناختی
بررسی رابطهی «من» و «تو» بر اساس مفاهیمی مانند وابستگی، فقدان، خودویرانگری، هویت و سوگ .
۳. بررسی بینامتنیت
مقایسهی «دایره» با:
مولوی / حافظ / حسین منزوی / فروغ / شاملو / ترانههای معاصر
و بررسی اینکه آذر چه چیزهایی را از سنت گرفته و چه چیزهایی را تغییر داده است.
۴. پژوهش موسیقیشناختی
تحلیل رابطهی وزن شعر با دکلمه، هنگدرام، سازهای بادی، مکث و تنفس . این موضوع خصوصاً مهم است، زیرا نسخه رسمی اثر مشخصاً برای آن موسیقی و تنظیم ساخته شده است. ([وبلاگ رسمی علیرضا آذر][1])
۵. پژوهش زبانشناختی
استخراج واژگان کلاسیک، محاورهای، شهری، اسطورهای و عامیانه و بررسی نسبت آنها.
۶. مطالعه تطبیقی آذر و حسین صفا
آذر و صفا؛ دو شیوهی متفاوت برای تبدیل عشق، فقدان و تنهایی به زبان ترانه
هر دو از شاعران مهم نسل بعد از انقلاباند، اما تخیل و اقتصاد زبانیشان تفاوتهای قابل توجهی دارد.
۷. بررسی «هندسه» در شعر آذر
این حتی میتواند موضوع یک مقاله مستقل باشد: از «مدار مربع» تا «دایره»: هندسه و ساختار در جهان شعری علیرضا آذر
خود عناوینی مثل «مدار مربع» و «دایره» زمینهی بسیار جالبی برای بررسی نسبت شکل هندسی، روان انسان و ساختار شعر فراهم میکنند.
«دایره» یکی از نمونههای موفق ترانه - شعر - دکلمهی معاصر فارسی است که ارزش اصلیاش نه در تازگی مطلق فرم، بلکه در قدرت تخیل، شخصیت زبانی، موسیقی کلام و توانایی آذر در تبدیل یک شکست عاشقانه به روایتی اسطورهای و روانشناختی است.
منابع
1. وبگاه رسمی علیرضا آذر — صفحه انتشار «دایره»، مشخصات شاعر، دکلمه، نوازندگان و یادداشت خود آذر دربارهی رکن اضافی. ([وبلاگ رسمی علیرضا آذر][1])
2. کانال رسمی علیرضا آذر — اطلاعات انتشار و عوامل تولید «دایره». ([Telegram][4])
3. طاقچه، معرفی کتاب «چهار قطره خون» — اطلاعات کتابشناختی و جایگاه «دایره» در این مجموعه. ([طاقچه][2])
4. چکامه — متن منتشرشده «دایره» و اطلاعات مربوط به دکلمه. ([xakameh.ir][5])
5. نیلوفرانه — نسخه متن «دایره» برای مقابله و بررسی برخی ابیات. ([نیلوفرانه][6])
6. وبگاه رسمی علیرضا آذر، مطالب مرتبط با نقد شعر — برای توجه به تفاوت معیارهای زیباییشناختی رویکردهای مختلف شعر معاصر. ([وبلاگ رسمی علیرضا آذر][7])