وبـنوش ( حسن ملائی شاعر )

شعر - ادبیات داستانی و نمایشنامه -  فلسفه - سینما - نقاشی - موسیقی

نقد كتاب مرگ ايوان ايليچ از تولستوي از نگاه روانكاوي فرويد

دوشنبه ششم مهر ۱۴۰۵
حسن ملائی شاعر

ایوان ایلیچ در آغاز بیماری خود هنوز با مرگ مواجه نشده است؛ او با تصور مرگ مواجه شده است. این دو یکی نیستند. تا زمانی که مرگ در وجود دیگری رخ می‌دهد، انسان می‌تواند آن را همچون حادثه‌ای بیرونی بپذیرد؛ اما هنگامی که بیماری به بدن خود او راه می‌یابد، آن فاصلهٔ امن از میان می‌رود. آنچه پیش‌تر «مرگ» نام داشت، اکنون «مرگ من» شده است.

ایوان ایلیچ در برابر این حقیقت نخست به همان شیوه‌ای واکنش نشان می‌دهد که روان آدمی غالباً در برابر واقعیتی تحمل‌ناپذیر واکنش نشان می‌دهد: انکار. او می‌کوشد بیماری را در قلمرو امر عادی نگه دارد، آن را مسئله‌ای پزشکی، موقتی و قابل درمان تلقی کند. گویی اگر بتواند نام دیگری بر رنج خود بگذارد، خودِ مرگ نیز از میان خواهد رفت.

اما بیماری چیزی را آشکار می‌کند که زندگی اجتماعی او تا آن هنگام پنهان کرده بود. ایوان ایلیچ تمام عمر خود را بر اساس آنچه «مناسب» و «درست» تلقی می‌شده ساخته است: مقام، منزلت، خانه، همسر، روابط اجتماعی و رعایت آداب. او به جای آنکه زندگی خویش را مستقیماً تجربه کند، تا اندازه‌ای زندگی‌ای را پذیرفته است که دیگران برای او قابل قبول می‌دانسته‌اند.

اکنون مرگ این نظم را برهم می‌زند.

در برابر مرگ، مقام او بی‌معناست، اثاث خانه‌اش بی‌معناست، قضاوت همکارانش بی‌معناست. حتی نزدیک‌ترین روابطش، که ظاهراً باید پناهگاه او باشند، نمی‌توانند اضطراب بنیادی او را از میان ببرند. او برای نخستین بار ناچار می‌شود با چیزی روبه‌رو شود که تمام زندگی متمدنانه‌اش به او اجازه داده بود از آن فاصله بگیرد: فناپذیری خویش.

از این منظر، رنج ایوان تنها رنج بدن نیست. او از دست دادنِ جهانی را تجربه می‌کند که «من» خود را در آن تعریف کرده بود.

و شاید عجیب‌ترین بخش داستان در همین‌جاست: هنگامی که ایوان سرانجام از مقاومت در برابر حقیقت مرگ دست می‌کشد، چیزی در او تغییر می‌کند. رابطه‌اش با دیگران تغییر می‌کند؛ برای نخستین بار رنج دیگری را می‌بیند و از خود بیرون می‌آید.

گویی تا هنگامی که تمام توجه او معطوف به حفظ «من» بود، جهان برایش چیزی جز صحنه‌ای برای تثبیت آن «من» نبود. اما در نزدیکی مرگ، این حصار فرو می‌ریزد.

از این حیث، داستان تولستوی را می‌توان مطالعه‌ای عمیق دربارهٔ تعارض میان میل به حفظ خویشتن و نیرویی دانست که به سوی فروپاشی و بازگشت به بی‌تنشی گرایش دارد. انسان از یک سو به زندگی، پیوند و حفظ خود چنگ می‌زند؛ و از سوی دیگر، در ژرفای روان، نیروهایی وجود دارند که در جهت مخالف عمل می‌کنند.

اما تولستوی نکته‌ای را آشکار می‌کند که برای روان‌کاوی اهمیت خاصی دارد: گاهی مواجهه با مرگ، چیزی را که زندگی روزمره سرکوب کرده بود آشکار می‌کند.

مرگ ايوان ايليچ ، نه فقط پایان یک زندگی ، بلکه فروپاشی تمام سازوکارهای دفاعی‌اش است كه در سال‌هاي عمر ، برای نگاه نکردن به فناپذیری خود ساخته بود.