مرگ ایوان ایلیچ — از منظر اتو رانک
.jpg)
ایوان ایلیچ پیش از آنکه بمیرد، سالهاست که از زندگی خود فاصله گرفته است. مرگ او ناگهان از راه نمیرسد؛ بیماری فقط چیزی را آشکار میکند که مدتها در زندگی او پنهان بوده است: اینکه او زندگی خویش را به اندازهای اندک از آنِ خود کرده بود.
ایوان ایلیچ مردی است که تقریباً همهچیز را مطابق آنچه باید باشد ساخته است. شغل مناسب، مقام مناسب، خانهٔ مناسب، همسر مناسب، دوستان مناسب و رفتاری که از نظر جامعه پسندیده است. اما در میان این همه «مناسب بودن»، پرسش دشوار این است: چه چیزی واقعاً از آنِ خود اوست؟
انسان برای آنکه خودش باشد، باید از دیگران جدا شود. اما جدایی اضطرابآور است. انسان میخواهد فردی یگانه باشد و در عین حال میخواهد در عشق، خانواده و جامعه پناهی در برابر تنهایی پیدا کند. بنابراین زندگی اغلب به تلاشی میان دو ترس تبدیل میشود: ترس از جدا بودن و ترس از گم کردن خود در دیگری.
ایوان ایلیچ بیشتر عمر خود را در سوی دوم این تضاد گذرانده است. او به جای آنکه زندگی خود را خلق کند، قواعد زندگیِ قابل قبول را پذیرفته است. به جای آنکه بپرسد «من چه میخواهم؟»، آموخته است بپرسد «چه چیزی درست و شایسته است؟»
تا زمانی که مرگ دور است، این تفاوت چندان آشکار نیست. انسان میتواند خود را با نقشهایش یکی بگیرد. اما بیماری این پوشش را از میان میبرد. ناگهان مقام، پول، خانه، تشریفات و قضاوت دیگران قدرت سابق خود را از دست میدهند. مرگ چیزی را به انسان تحمیل میکند که زندگی اجتماعی دائماً به تعویق میاندازد: مواجهه با خود.
به همین دلیل درد ایوان ایلیچ تنها درد جسم نیست. او از این نیز رنج میبرد که زندگیای که تصور میکرد زندگیِ خودش است، اکنون در برابر مرگ تهی به نظر میرسد.
اما درست در همین نقطه، امکان دیگری پدیدار میشود.
وقتی انسان دیگر نمیتواند مرگ را انکار کند، ممکن است برای نخستین بار از ترسِ زندگی نیز عبور کند. ایوان ایلیچ در لحظات پایانی، هنگامی که توجهش از خود و رنج خودش فراتر میرود و رنج دیگران را میبیند، تغییری را تجربه میکند که شاید مهمتر از خودِ مرگ باشد.
او سرانجام از حصار «من» بیرون میآید.
مرگ، در این معنا، تنها پایان زندگی ایوان ایلیچ نیست؛ پایان شیوهای از زندگی کردن است.
شاید تراژدی او این نباشد که باید بمیرد. همه باید بمیرند. تراژدی او این است که تنها در آستانهٔ مرگ درمییابد که میتوانست زندگی کند.
و شاید رستگاری کوتاه او نیز همین باشد: در لحظهای که دیگر نمیتواند زندگی را ادامه دهد، برای نخستین بار از زندگیای که واقعاً از آنِ خود نبود دست میکشد.
انسان نمیتواند مرگ را شکست دهد. اما میتواند پیش از مرگ، تا اندازهای خودش شود.
به نظرم تفاوت این متن با نسخهٔ فرویدی خیلی بنیادی است:
فروید:
«چه نیروهایی در روان ایوان ایلیچ او را به سوی زندگی یا مرگ میرانند؟»
رانک:
«چرا ایوان ایلیچ فقط وقتی مرگ را میبیند، متوجه میشود که زندگیاش واقعاً زندگیِ خودش نبوده است؟»
و این دقیقاً همان جایی است که مرگ ایوان ایلیچ برای خوانش رانکی فوقالعاده میشود: مرگ نه فقط پایان زندگی، بلکه آینهای است که اصالت یا عدم اصالتِ زندگیِ پیش از مرگ را آشکار میکند.