وبـنوش ( حسن ملائی شاعر )

شعر - ادبیات داستانی و نمایشنامه -  فلسفه - سینما - نقاشی - موسیقی

درباره ي مينيماليسم عاطفي در سينما - ادبيات داستاني - نقاشي و شعر

دوشنبه شانزدهم شهریور ۱۴۰۵
حسن ملائی شاعر

مینیمالیسم عاطفی یعنی:

احساس زیاد + بیان کم

یعنی هنرمند به‌جای اینکه احساس را توضیح دهد، فریاد بزند، موسیقی را به اوج برساند، شخصیت را وادار به گریه کند یا شاعر مستقیماً بگوید «من دلتنگم»، شرایطی می‌سازد که خودِ مخاطب احساس را کشف کند.

مثلاً دو جور می‌توان گفت:

بیان مستقیم:

وقتی مادرم مُرد، جهان برایم تمام شد و دیگر هیچ‌چیز برایم معنا نداشت.

و شکل مینیمال عاطفی:

امروز
فنجان مادرم

هنوز روی میز بود.

دومی تقریباً هیچ احساسی را اعلام نمی‌کند؛ اما احتمالاً احساس بیشتری در مخاطب ایجاد می‌کند.

این نکته خیلی مهم استكه مینیمالیسم عاطفی ≠ بی‌احساسی.

در واقع می‌توان گفت:

احساس در اثر وجود دارد، اما زبان اثر اجازه نمی‌دهد احساس خودش را توضیح بدهد.

مثل یک کوه یخ:

آنچه می‌بینیم:


دیالوگ ساده، حرکت محدود، سکوت، اشیای معمولی، موسیقی کم، بازی کنترل‌شده.

آنچه زیر آب است:


فقدان، عشق، حسرت، تنهایی، مرگ، گذر زمان، ترس، پشیمانی...

به همین دلیل مینیمالیسم عاطفی به یک اصل مهم هنری نزدیک می‌شود:

هرچه کمتر احساس را توضیح بدهی، گاهی مخاطب بیشتر آن را احساس می‌کند.

مثلاً در فيلم Cinema Paradiso ساخته ي جوزپه تورناتوره ، احساسات بسیار بزرگ‌اند: کودکی، سینما، عشق، فقدان، نوستالژی، مرگ، گذر زمان.

اما نکته اینجاست که او خیلی وقت‌ها احساس را از طریق یک چیز کوچک و ملموس منتقل می‌کند.

مثلاً:

یک صندلی خالی در سینما

می‌تواند به اندازه‌ی یک مونولوگ طولانی درباره‌ی مرگ آلفردو حرف بزند.

یا:

یک حلقه‌ی فیلم قدیمی

می‌تواند حامل چند دهه خاطره باشد.

در سینما افراد زير واقعاً نمونه‌های خوبی هستند براي كه در آثارشان از مينيماليسم عاطفي استفاده كرده اند :

  1. آکی کوریسماکی

آکی کوریسماکی احتمالاً یکی از بهترین مثال‌هاست.

شخصیت‌هایش معمولاً احساسات عظیم را با صورت‌های تقریباً بی‌حرکت تجربه می‌کنند.

مثلاً کسی عاشق شده، اما به‌جای یک سخنرانی عاشقانه فقط می‌گوید:

«فردا می‌بینمت.»

و تمام.

اما پشت همین جمله ممکن است عشق، ترس، تنهایی و امید وجود داشته باشد.

کوریسماکی به مخاطب می‌گوید:

من احساس شخصیت را برایت توضیح نمی‌دهم؛ خودت احساسش کن.

  1. یاسوجیرو اوزو

یاسوجیرو اوزو حتی نمونه‌ی عمیق‌تری است.

در Tokyo Story اتفاقات خیلی عظیمی رخ می‌دهد: والدین پیر می‌شوند، فرزندان از آنها فاصله گرفته‌اند، یکی از فرزندان مرده است، مادر می‌میرد.

اما اوزو اغلب داد نمی‌زند.

حتی بعد از یک اتفاق عاطفی شدید، ممکن است دوربین برود روی:

  • یک اتاق خالی
  • یک راهرو
  • دودکش‌های کارخانه
  • گلدان
  • قطار

این اشیای ظاهراً بی‌اهمیت تبدیل می‌شوند به ظرف عاطفه.

این دقیقاً یکی از خالص‌ترین اشکال مینیمالیسم عاطفی است.

3-. روبر برسون

روبر برسون هم فوق‌العاده مهم است.

بازیگرانش اغلب احساسات را نمایش نمی‌دهند.

گریه‌ی بزرگ، صورت متلاطم، موسیقی احساساتی و... تا حد زیادی حذف می‌شوند.

مثلاً در Au Hasard Balthazar یک الاغ تبدیل به مرکز تراژدی زندگی انسان‌ها می‌شود.

اما فیلم نمی‌آید به تو بگوید:

«ببین چقدر این صحنه غم‌انگیز است!»

بلکه فقط نشان می‌دهد.

و همین باعث می‌شود تو خودت غم را تولید کنی.

در ادبيات داستاني ، نويسندگان زير به خوبي از مينيماليسم عاطفي استفاده كرده اند :

  1. همینگوی

اینجا دیگر به یکی از مهم‌ترین نمونه‌ها می‌رسیم:

ارنست همینگوی.

اصل مشهور او همان چیزی است که معمولاً به Iceberg Theory یا نظریه‌ی کوه یخ معروف شده.

نویسنده فقط بخش کوچکی از معنا را روی صفحه می‌آورد.

مثلاً به جای:

مرد از مرگ همسرش چنان متأثر بود که نمی‌توانست زندگی را ادامه دهد.

می‌توانی بنویسی:

لباس‌هایش هنوز در کمد بود.صبح، در را باز کرد و بعد بست.

تمام.احساس کجا رفت؟ به زیر متن. و اینجا یک مفهوم بسیار مهم داریم:

Subtext یا زیرمتن را داريم ، مینیمالیسم عاطفی شدیداً به زیرمتن وابسته است.

2. ریموند کارور

ریموند کارور احتمالاً یکی از خالص‌ترین نمونه‌های داستان کوتاه مینیمالیستی است.

کارور درباره‌ی آدم‌های معمولی می‌نویسد:

  • زن و شوهر
  • آپارتمان
  • تلفن
  • نوشیدن
  • طلاق
  • کار
  • خیانت
  • فقر
  • تنهایی

اما اتفاقاً چیزهای ناگفته هستند که داستان را سنگین می‌کنند.

مثلاً زن و شوهر دارند درباره‌ی موضوعی کاملاً معمولی حرف می‌زنند؛ ولی تو کم‌کم متوجه می‌شوی که رابطه‌شان عملاً فروپاشیده است.

کارور نمی‌گوید: «ازدواج آنها نابود شده بود.» بلكه مخاطب باید این را بفهمد .

3. چخوف

آنتون چخوف هم از سرچشمه‌های مهم این شیوه است.

چخوف استاد اتفاقات ظاهراً کوچک با پیامدهای عاطفی عظیم است.

مثلاً آدم‌ها درباره‌ی آب‌وهوا، چای، پول، مهمانی یا یک سفر حرف می‌زنند؛ ولی زیر این مکالمه:

تمام زندگی‌شان در حال فروپاشی است.

چخوف به‌جای اینکه تراژدی را روی میز بگذارد، آن را در گوشه‌ی اتاق می‌گذارد.

در شعر: هایکو یک نمونه‌ی ناب است

هایکو ذاتاً با مینیمالیسم عاطفی رابطه‌ی بسیار نزدیکی دارد.

مثلاً هایکوی معروف ماتسوئو باشو:

برکه‌ی کهنه—
قورباغه‌ای می‌جهد
صدای آب.

نمی‌گوید:

من در برابر جاودانگی هستی احساس تنهایی می‌کنم.

هیچ‌چیز از این جنس نیست.

فقط:

برکه.
قورباغه.
آب.

اما مخاطب ممکن است در همین سه تصویر با چیزهایی مثل:

  • سکوت
  • زمان
  • تنهایی
  • لحظه
  • جاودانگی
  • مرگ

مواجه شود.

این یکی از زیباترین اشکال احساس غیرمستقیم است.

یک مثال از هایکو برای فهم دقیق‌تر

فرض کنیم بخواهیم بگوییم:

«پدرم مرده و من دلتنگ او هستم.»

روش مستقیم:

پدرم مرده است

دلم برایش تنگ شده

و خانه بدون او سرد است.

روش مینیمال عاطفی:

کت پدر

هنوز
پشت در آویزان است

اینجا حتی کلمه‌ی «مرگ» هم لازم نیست. مخاطب خودش آن را کشف می‌کند.

2. در شعر مدرن: پاول سلان

پاول سلان نمونه‌ی پیچیده‌تری است.

در شعر او، عاطفه اغلب فشرده، حذف‌شده و متراکم است.

او توضیح نمی‌دهد.

تصویر می‌سازد.

کلمات مثل تکه‌های شکسته‌ی یک تجربه‌ی عظیم کنار هم قرار می‌گیرند.

در اینجا مینیمالیسم دیگر فقط «کم‌گویی» نیست؛ بلکه تبدیل می‌شود به:

فشرده‌سازی عاطفه.

و حالا مثال هايي از مينيماليسم عاطفي در نقاشی؛

  1. ادوارد هاپر

ادوارد هاپر برای این بحث فوق‌العاده است.

مثلاً Nighthawks.

چه می‌بینیم؟

چند آدم در یک کافه‌ی شبانه.

هیچ‌کس گریه نمی‌کند.

هیچ اتفاق دراماتیکی رخ نمی‌دهد.

اما چه چیزی احساس می‌کنیم؟

تنهایی.

این دقیقاً همان چیزی است که می‌گوییم:

احساس از تصویر بیرون نمی‌آید؛ از فاصله‌ی میان عناصر تصویر بیرون می‌آید.

چهار آدم کنار هم‌اند، اما انگار هیچ‌کس واقعاً به دیگری دسترسی ندارد.

هاپر نمی‌نویسد:

«این آدم‌ها تنها هستند.»

او فقط تنهایی را نقاشی می‌کند.

2. یک نمونه‌ی بسیار جالب دیگر: ورمیر

یوهانس ورمیر.

یک زن کنار پنجره ایستاده.

نامه‌ای می‌خواند.

اتاق ساکت است.

نور وارد شده.

تمام.

اما ممکن است تو احساس کنی:

انتظار. عشق. غیاب. نگرانی.

هیچ‌کدام در نقاشی نوشته نشده‌اند.

این همان مینیمالیسم عاطفی در نقاشی است.

به نظرم در رابطه با مينيماليسم عاطفي ، می‌توانیم این‌طور بنویسیم:

بیان عاطفی مستقیم:

احساس → بیان → مخاطب

مثلاً:

من دلم برای پدرم تنگ شده.

بیان عاطفی مینیمال:

احساس → حذف → تصویر → مخاطب

مثلاً:

صندلی پدر

هنوز
کنار پنجره است.

و یک مرحله‌ی عمیق‌تر:

هنر بزرگ:

احساس حذف شود سپس : جزئیات - سکوت - مشارکت مخاطب

اینجاست که اثر دیگر فقط «احساس هنرمند» نیست.احساس تبدیل می‌شود به تجربه‌ی مخاطب.

پس «کم‌گویی» به‌تنهایی مینیمالیسم عاطفی نیست .

ممکن است یک نویسنده کوتاه بنویسد ولی کاملاً مستقیم و توضیحی باشد.

مثلاً:

او ناراحت بود. خیلی ناراحت بود. احساس تنهایی می‌کرد.

کوتاه است، اما مینیمالیستی نیست.

در مقابل:

ساعت سه بود.

برای دو نفر چای ریخت.

فنجان دوم را برگرداند داخل کابینت.

این مینیمالیسم عاطفی است.

چرا؟ چون احساس در رفتار و جزئیات پنهان شده، نه در صفت‌ها و توضیحات.

و به نظرم زیباترین تعریفش این است

اگر بخواهم در یک جمله تعریف کنم:

مینیمالیسم عاطفی یعنی هنرمند به جای اینکه احساس را به مخاطب تحمیل کند، شرایطی ایجاد کند که مخاطب خودش آن احساس را بسازد.

آنچه هنرمند نمی‌گویند، گاهی از آنچه می‌گویند مهم‌تر است. و این دقیقاً همان جایی است که سکوت تبدیل به زبان می‌شود.