درباره ی فیلم شب من در خانه ی ماد ساخته ی اریک رومر

شب من در خانه ماد؛ حکایت مردی که انتخاب را به تعویق میاندازد
اریک رومر را من از همان اول با «شش داستان اخلاقی» شناختم و «شب من در خانه ماد» را همیشه دوست داشتهام. اما نه به این دلیل که فیلمی است دربارهٔ ایمان و اخلاق و پاسکال. نه. من این فیلم را دوست دارم چون فیلمی است دربارهٔ آدمی که نمیتواند تصمیم بگیرد، و این ناتوانی را پشت ایمان و فلسفه قایم میکند. و این دقیقاً همان چیزی است که سینمای رومر را از سینمای روشنفکرانهٔ معمول جدا میکند: او ایدهها را به تصویر نمیکشد، آدمها را به تصویر میکشد که ایدهها را بهانه میکنند.
فیلمی دربارهٔ مردی که خیال میکند انتخاب میکند
ژان-لویی، مهندس کاتولیک اهل کلرمون-فران، در طول فیلم مرتب حرف میزند. دربارهٔ پاسکال، دربارهٔ ایمان، دربارهٔ اخلاق، دربارهٔ ازدواج. ویدال، دوست مارکسیستش، هم از آن طرف باد میآید و بحث را به سمت دیالکتیک و مادیت میبرد. و ماد، زن مطلقه و آزاد، تنها کسی است که در این میان زندگی میکند، نه اینکه دربارهٔ زندگی حرف بزند. اما ژان-لویی؟ او تمام مدت دارد انتخاب را به تعویق میاندازد. یک شب در خانهٔ ماد میماند، چای میخورد، حرف میزند، نگاه میکند، و صبح میرود. و بعد؟ بعد با فرانسواز ازدواج میکند. چرا؟ چون انتخاب کرده؟ نه. چون تصادف، ایمان و ترس او را به آن سو بردهاند. و رومر، با آن نگاه سرد و دقیقش، این را به ما نشان میدهد بیآنکه قضاوت کند.
این دقیقاً همان جایی است که «شب من در خانه ماد» از یک فیلم اخلاقی صرف فراتر میرود. رومر به ما نمیگوید ژان-لویی درست کرد یا غلط. به ما نشان میدهد که این مرد چطور برای خودش یک روایت قشنگ میسازد تا با خودش روبهرو نشود. و این، به گمان من، یکی از صادقانهترین تصویرهای خودفریبی در تاریخ سینماست.
آن صحنهٔ چای؛ یا سینمای رفتار
بگذارید به آن صحنهٔ معروف چای درست کردن اشاره کنم. ژان-لویی برای فرانسواز چای میریزد. اما این صحنه، در ظاهر ساده و روزمره، یکی از دقیقترین لحظههای فیلم است. او این کار را طوری انجام میدهد که انگار دارد نقش «مرد شایسته و قابل اعتماد» را بازی میکند. این همان مفهوم «سوءنیت» سارتر است، اما رومر آن را نه با دیالوگ، بلکه با فرم و رفتار به تصویر میکشد. دوربین رومر در این صحنه ثابت است، آرام است، و ما را مجبور میکند این بازی را تماشا کنیم. و اینجاست که سینمای رومر به سینمای ایدهها تبدیل میشود، اما نه از راه حرف، از راه تصویر.
زنها؛ آینههای خیال مردانه
و اما ماد و فرانسواز. اینجا هم رومر، به شیوهٔ خاص خودش، دو زن را در برابر ما میگذارد که بیشتر آینههای خیال ژان-لوییاند تا شخصیتهای مستقل. ماد، زن مطلقه و آزاد، نمایندهٔ آن چیزی است که ژان-لویی میخواهد اما جرئتش را ندارد. فرانسواز، زن مؤمن و آرام، نمایندهٔ آن چیزی است که ژان-لویی باید انتخاب کند. و ماد، در صحنهٔ شام، دقیقاً همین را به او میگوید: تو داری خودت را گول میزنی. اما ژان-لویی گوش نمیدهد. چون شنیدن این حرف یعنی پذیرفتن مسئولیت. و او نمیخواهد مسئولیت بپذیرد.
نقد فمینیستی میتواند اینجا حرفهای زیادی برای گفتن داشته باشد. اما من ترجیح میدهم بگویم که رومر، حتی وقتی زنها را در حاشیه میگذارد، این حاشیهگذاری را به عنوان یک واقعیت اجتماعی نشان میدهد، نه به عنوان یک ارزش. و این تفاوت مهمی است.
شرطبندی پاسکال و ایمانِ از سر ترس
فیلم پر است از اشاره به پاسکال و شرطبندی معروفش. ویدال و ژان-لویی دربارهٔ آن بحث میکنند. اما رومر، به شیوهٔ همیشگیاش، این بحث فلسفی را به سطح زندگی روزمره میآورد. ژان-لویی در نهایت ایمان میآورد، اما نه از سر عشق یا انتخاب آگاهانه، بلکه از سر ترس از بیقطعیتی. او با فرانسواز ازدواج میکند چون نمیداند چه کار کند، و ایمان، برای او، پناهی است در برابر آزادی. و اینجاست که رومر، کاتولیک معتقد، از سارتر اگزیستانسیالیست فاصله میگیرد، اما نه به سود ایمان، بلکه به سود صداقت. او نشان میدهد که ایمان هم میتواند شکلی از سوءنیت باشد، اگر از سر ترس باشد، نه از سر عشق.
فرم رومری؛ سینمای سکوت و برف
و اما خود فیلم. رومر با ریتم کند، با برف، با زمستان، با نبود موسیقی، با کادرهای ساده و دوربین ثابت، نوعی «تعلیق اخلاقی» میسازد. او ما را مجبور میکند وقت بگذاریم، صبر کنیم، و به آدمها نگاه کنیم. این سینما، سینمای حادثه نیست، سینمای رفتار است. سینمای لحظههای کوچک. سینمای نگاهی که دراز میشود و پس گرفته میشود. و این دقیقاً همان چیزی است که رومر را به یکی از مهمترین فیلمسازان بعد از جنگ جهانی دوم فرانسه تبدیل میکند. او وارث نویی سینمای فرانسه است، اما نه در فرم، در اخلاق. اخلاقِ نگاه کردن.
حالا حرف آخر من
«شب من در خانه ماد» را من بارها دیدهام و هر بار چیزی تازه در آن پیدا کردهام.
بار اول، فیلمی دیدم دربارهٔ یک شب و یک انتخاب.
بار دوم، فیلمی دیدم دربارهٔ مردی که نمیتواند انتخاب کند. بار سوم، فیلمی دیدم دربارهٔ خودم.
و این، به گمان من، نشانهٔ یک فیلم بزرگ است: فیلمی که با شما تغییر میکند، چون شما با آن تغییر میکنید.
رومر در این فیلم، و در کل «شش داستان اخلاقی»، کاری میکند که کمتر فیلمسازی جرئتش را دارد:
او ایدهها را جدی میگیرد، اما نه بیشتر از آدمها.
و آدمها را جدی میگیرد، اما نه بیشتر از لحظهها.
و این، شاید، دقیقاً همان تعریف سینما باشد: هنر لحظهها. لحظههایی که در آنها، بیآنکه بدانیم، انتخاب میکنیم. یا انتخاب نمیکنیم. و فرقی هم نمیکند. چون زندگی، در هر حال، میگذرد.