وبـنوش ( حسن ملائی شاعر )

شعر - ادبیات داستانی و نمایشنامه -  فلسفه - سینما - نقاشی - موسیقی

«مرگ ایوان ایلیچ» و بازگشت ابدی نیچه

یکشنبه پنجم مهر ۱۴۰۵
حسن ملائی شاعر

« مرگ ایوان ایلیچ » تولستوی را می‌شود یکی از درخشان‌ترین روایت‌های ادبی برای آزمودن پرسشِ بازگشت ابدی نیچه دانست—البته نه به این معنا که تولستوی قصد داشته نیچه را شرح دهد. این دو اثر از دو دستگاه فکری متفاوت می‌آیند، اما وقتی پرسش نیچه را بر رمان تولستوی می‌گذاریم، تضاد بسیار عمیقی آشکار می‌شود.

پرسش نیچه را بر ایوان ایلیچ بگذاریم

سؤال این است:

اگر به ایوان ایلیچ گفته می‌شد که باید همین زندگی را، دقیقاً به همین شکل، بی‌نهایت بار دوباره زندگی کند، آیا می‌توانست بگوید: «آری، همین را می‌خواهم»؟

پاسخ رمان تقریباً از همان ابتدا روشن است:

نه.

اما نکته‌ی بزرگ تولستوی این است که نشان می‌دهد چرا نمی‌تواند.


۱. ایوان ایلیچ پیش از مرگ، زندگی نمی‌کند؛ «زندگیِ مورد تأیید دیگران» را اجرا می‌کند

ایوان ایلیچ شغل، خانه، موقعیت اجتماعی، ازدواج، وسایل خانه و معاشرت‌هایش را به شکلی انتخاب می‌کند که از نظر اجتماعی «درست» به نظر برسند.

زندگی او الزاماً فاجعه‌بار نیست.

و این دقیقاً نکته‌ی ترسناک داستان است.

او یک زندگی معمولی، مرتب و محترم دارد.

اما اگر سؤال نیچه را وارد کنیم، مسئله ناگهان عوض می‌شود:

آیا این زندگی واقعاً زندگیِ خود اوست؟

یا مجموعه‌ای از انتخاب‌هایی است که از بیرون به او گفته‌اند «زندگی خوب» چیست؟

ایوان ایلیچ در بخش بزرگی از داستان نمی‌پرسد:

«من چه می‌خواهم؟»

بلکه ناخودآگاه می‌پرسد:

«چه چیزی برای یک آدمِ موفق و محترم مناسب است؟»

و این همان جایی است که بازگشت ابدی می‌تواند مثل یک چاقوی فلسفی وارد داستان شود.

چون اگر قرار باشد همین زندگی بی‌نهایت بار تکرار شود، دیگر نمی‌توانی خودت را با موفقیت اجتماعی، تشریفات و قضاوت دیگران فریب بدهی.


۲. بیماری، آینه‌ای است که امکان فرار را از او می‌گیرد

تا وقتی سالم است، ایوان می‌تواند خودش را سرگرم کند.

کار دارد.

مهمانی دارد.

خانه دارد.

موقعیت اجتماعی دارد.

دعوا و دلخوری دارد.

و مهم‌تر از همه:

آینده دارد.

آینده به انسان اجازه می‌دهد زندگی واقعی‌اش را مدام به تعویق بیندازد.

«بعداً.»

«وقتی این خانه تمام شود...»

«وقتی ترفیع بگیرم...»

«وقتی اوضاع بهتر شود...»

اما بیماری این امکان را از ایوان می‌گیرد.

زمان از یک چیز نامحدود به چیزی محدود تبدیل می‌شود.

و اینجاست که سؤال نیچه به شکلی وحشتناک ظاهر می‌شود:

اگر دیگر «بعداً» وجود نداشته باشد، آیا از آنچه تاکنون زندگی کرده‌ای راضی هستی؟

و ایوان برای نخستین بار مجبور می‌شود واقعاً زندگی خودش را نگاه کند.


۳. وحشتناک‌ترین جمله‌ی کتاب

یکی از تکان‌دهنده‌ترین لحظه‌های داستان زمانی است که ایوان به زندگی گذشته‌اش نگاه می‌کند و متوجه می‌شود چیزی در آن درست نبوده است.

مسئله صرفاً این نیست که:

«من دارم می‌میرم.»

مسئله عمیق‌تر است:

«نکند تمام این زندگی را اشتباه زندگی کرده باشم؟»

این دو سؤال کاملاً متفاوت‌اند.

مرگ برای بسیاری از انسان‌ها ترسناک است.

اما تولستوی یک ترس عمیق‌تر را مطرح می‌کند:

چه می‌شود اگر در لحظه‌ی مرگ بفهمی که اصلاً آن‌طور که باید زندگی نکرده‌ای؟

اینجاست که «بازگشت ابدی» نیچه تبدیل به کابوس می‌شود.

چون اگر زندگی ایوان قرار باشد فقط یک بار اتفاق بیفتد، شاید بتوان گفت:

«اشتباه کردم.»

اما اگر قرار باشد همین زندگی تا ابد تکرار شود؟

آن‌وقت هر انتخاب اشتباه تبدیل به یک زندان ابدی می‌شود.


۴. ایوان دقیقاً ضدِ «آری‌گویی» نیچه است

نیچه می‌پرسد:

آیا می‌توانی به زندگی بگویی «آری»، آن‌چنان که بخواهی دوباره و دوباره همان را زندگی کنی؟

ایوان در بخش اعظم زندگی‌اش تقریباً چنین می‌گوید:

«این زندگی را تا وقتی برایم سودمند و راحت است می‌خواهم.»

این با Amor fati، یعنی عشق به سرنوشت، بسیار فاصله دارد.

اما نکته‌ی جالب اینجاست که تولستوی در پایان چیزی شبیه یک دگرگونی واقعی در ایوان ایجاد می‌کند.


۵. و اینجا تولستوی از نیچه جدا می‌شود

در پایان، ایوان به چیزی شبیه شفقت و عشق می‌رسد.

او برای نخستین بار از خودِ خودش خارج می‌شود.

رنج خودش دیگر تمام جهان او نیست.

رنج دیگران را می‌بیند.

و در نتیجه، رابطه‌اش با زندگی تغییر می‌کند.

این لحظه از نظر تولستوی معنایی کاملاً متفاوت با نیچه دارد.

نیچه می‌گوید:

زندگی را چنان تأیید کن که بتوانی بازگشتش را نیز تأیید کنی.

تولستوی می‌گوید:

زندگیِ دروغین را بشناس، از خودپرستی بیرون بیا، و به عشق و حقیقت برس.

یعنی هر دو به یک مسئله‌ی اساسی حمله می‌کنند:

زندگی‌ای که انسان بدون پرسش از خودش پذیرفته است.

اما پاسخ‌هایشان متفاوت است.


۶. یک تضاد بسیار زیبا

اگر سؤال نیچه را بر پایان داستان بگذاریم، اتفاق جالبی می‌افتد.

در آغاز:

ایوان نمی‌توانست بازگشت زندگی‌اش را بخواهد.

اما در پایان، پس از آن تحول درونی، آیا می‌توانست؟

شاید.

و این «شاید» از نظر فلسفی بسیار مهم است.

چون تولستوی نمی‌گوید:

«ایوان زندگی قبلی‌اش را دوباره انتخاب می‌کند.»

بلکه نشان می‌دهد او در آستانه مرگ به انسانی متفاوت تبدیل شده است.

بنابراین اگر نیچه از او بپرسد:

«آیا حاضری همین زندگی را دوباره زندگی کنی؟»

ایوانِ ابتدای داستان پاسخ می‌دهد:

نه.

اما ایوانِ پایان داستان شاید بتواند پاسخ دیگری بدهد:

اکنون فهمیده‌ام چگونه باید زندگی می‌کردم.

و این دقیقاً همان جایی است که تولستوی و نیچه از هم جدا می‌شوند.


۷. «مرگ ایوان ایلیچ» در برابر «بازگشت ابدی»

می‌توانیم این دو را این‌طور روبه‌روی هم قرار دهیم:

نیچه

تولستوی

آیا زندگی را آن‌قدر تأیید می‌کنی که تکرارش را بخواهی؟

آیا وقتی می‌میری، متوجه می‌شوی که درست زندگی کرده‌ای؟

آری گفتن به زندگی

کشف حقیقت زندگی

Amor fati

عشق و شفقت

پذیرفتن زندگی با تمام رنجش

عبور از خودپرستی

ارزش در همین جهان

جست‌وجوی معنای اخلاقی/روحانی

بازگشت ابدی

مرگ به‌عنوان بیداری

اما یک نقطه‌ی مشترک بسیار مهم دارند:

هر دو، انسان را مجبور می‌کنند با زندگیِ واقعی خودش روبه‌رو شود.


۸. و شاید مهم‌ترین خوانش این باشد

بیماری ایوان در واقع فقط بیماری بدن نیست.

بیماری، در ساختار داستان، چیزی را آشکار می‌کند که پیش از آن پنهان بوده:

زندگی او پیش از آنکه بدنش بیمار شود، از درون بیمار بود.

او سال‌ها طبق قواعدی زندگی کرده که جامعه «طبیعی» و «موفق» می‌دانست.

اما مرگ این نقاب را می‌کند.

و ناگهان چیزی که تمام عمر «زندگی خوب» نامیده بود، از نگاه خودش پوچ به نظر می‌رسد.

اینجاست که می‌شود یکی از رادیکال‌ترین پرسش‌های داستان را از دل نیچه بیرون کشید:

اگر از همین امروز بدانم که تمام لحظه‌های زندگی‌ام باید بی‌نهایت بار تکرار شوند، کدام بخش از زندگی‌ام را تغییر خواهم داد؟

شغل؟

رابطه؟

دروغ‌ها؟

ترس‌ها؟

جاه‌طلبی؟

نوع معاشرت؟

چیزهایی که فقط برای تأیید دیگران انجام می‌دهم؟

و ناگهان «مرگ ایوان ایلیچ» دیگر فقط داستان مردی که می‌میرد نیست.

می‌شود داستان مردی که خیلی دیر متوجه می‌شود زندگی‌اش مال خودش نبوده است.


و این شاید زیباترین تضاد میان این دو باشد:

نیچه می‌پرسد:

«آیا می‌توانی زندگی‌ات را دوباره بخواهی؟»

تولستوی می‌پرسد:

«اگر فقط یک بار فرصت داشته باشی، آیا واقعاً زندگی کرده‌ای؟»

و ایوان ایلیچ دقیقاً در فاصله‌ی میان این دو سؤال می‌میرد.