شعری از عدنان صائغ : ترجمه و بازسرایی از حسن ملائی شاعر
دوشنبه بیست و ششم آبان ۱۴۰۴
حسن ملائی ( شاعر )

کز کرده وُ غمگین
میان صدها کتابِ چیده شده ،
اما آخر چه کسی به تو نگاه خواهد کرد ... ای فرزند صائغ ؟
مردم، پشتِ شیشه ی براقِ کتابفروشی،
بیاعتنا از کنارِ اندوهت میگذرند.
شاید زنی،
در گذری شتابان،
ترانههایت را ورق بزند
و قلبت میان انگشتانش به تپش افتد...
اما نگاه کن!
مانند سرنوشتی شوم ،
در چهرهات اخم میکند،
دست می برد و کتابِ “راهنمای آشپزی” میخرد
...وَ می رود
کتابفروشِ پیر،
از دیوان اشعارت دلخور می شود ،
تو را به قعرِ انبار پرتاب میکند.
آنجا میان انبوهِ بستههای زرد ، میان فراموششده ها
سالها میمانی وُ رؤیا میبافی:
رویای ویترینِ براق،
نگاهها،
رهگذران...
پس تمام روزهایت را گریه می کنی
و سرانجام
آرام
میمیری…!