فیلم « زیستن زندگی خویش » از ژاک لوک گدار: گرد آورنده حسن ملائی شاعر
«زیستن زندگی خویش» (My Life to Live) که در فرانسه با عنوان **Vivre sa Vie** شناخته میشود، فیلمی تجربی از ژان-لوک گدار (1962) است که داستان زندگی و مرگ نانا، زن جوانی در پاریس را در قالب **دوازده صحنه** روایت میکند.
**خلاصه کامل و اسپویل شده:**
نانا (با بازی آنا کارینا) زن جوانی است که آرزو دارد بازیگر شود اما در فقر زندگی میکند. پس از ترک شوهر و فرزندش، بهطور تصادفی وارد زندگی یک کارآگاه میشود و عاشق او میشود. اما برای پرداخت هزینههای زندگی، ناچار است به فاحشگی روی بیاورد. گدار این روند را با نگاهی جامعهشناختی و فلسفی، بدون قضاوت اخلاقی، و با تأکید بر ازخودبیگانگی انسان در جامعه سرمایهداری به تصویر میکشد.
**صحنههای کلیدی و پایان:**
* نانا ابتدا در یک مغازه لوازمالتحریر کار میکند، اما حقوق ناچیزی دریافت میکند.
* برای پول قرض میگیرد و حتی سعی میکند دزدی کند.
* بهتدریج و با واسطه یک آشنا، وارد دنیای روسپیگری میشود.
* با وجود این کار، او همچنان رویاهایش را دارد (صحنه معروف رقص در بار و صحنه گریه در سینما هنگام تماشای فیلم **شباهنگ**).
* او در این حرفه نسبتاً موفق میشود و حتی استقلال مالی پیدا میکند.
* در پایان فیلم، نانا تصمیم میگیرد زندگی جدیدی را با مردی که دوستش دارد شروع کند و از دست روسپیگیر خود (قواد) فرار کند.
* **پایان فاجعهبار:** در لحظه معامله برای خرید آزادیاش، دو روسپیگیر بر سر پول اختلاف پیدا میکنند. یکی از آنها تهدید میکند که شلیک خواهد کرد. دوربین روی صورت نانا متمرکز میشود، صدای شلیک شنیده میشود و او **به صورت تصادفی و در جریان درگیریِ دو مرد، هدف گلوله قرار میگیرد و میمیرد.** مرگ او، مانند بسیاری از اتفاقات زندگیاش، منفعلانه و تحت کنترل سرنوشت و ساختارهای اجتماعی است.
**نکات مهم سبکی و درونمایهای که خلاصه را کامل میکند:**
* فیلم به صورت اپیزودیک (دوازده صحنه با عنوانبندی جداگانه) ساخته شده است.
* گدار از تکنیکهای « برشتوار » (یعنی فاصلهگذاری) استفاده میکند: نماهای طولانی، مونولوگهای مستقیم به دوربین (مثل صحنه فلسفهبافی نانا در کافه)، و استفاده از متن برای توضیح هر صحنه.
مثلا یک صحنه مشهور، گفتوگوی طولانی فیلسوفشده نانا با یک مرد پیر در کافه است که در آن درباره ماهیت زبان، واقعیت و احساس گناه بحث میکنند.
صحنه دیگر، مصاحبهای مستندگونه با یک جامعهشناس است که آمار و حقایق خشک و بیطرفانهای درباره روسپیگری در فرانسه ارائه میدهد، که در تضاد با داستان عاطفی نانا است.
* درونمایه اصلی فیلم « آزادی و محدودیت » است: نانا میخواهد زندگی خود را بسازد («زیستن زندگی خویش»)، اما نیروهای اقتصادی، اجتماعی و تصادفیِ بیرونی، سرنوشت او را رقم میزنند. او بیش از آنکه کنشگر باشد، **کنشپذیر** است.
* **شیءانگاری:** فیلم به طور مداوم نانا را همچون یک شیء به تصویر میکشد - توسط دوربین (نماهای معروف از پشت سر و موهایش)، توسط مردان و توسط نظام اقتصادی.
در یک جمله: «زبستن زندگی خویش » تراژدی زنی است که در جستجوی آزادی، به دام ازخودبیگانگی و سازوکارهای بیرونی میافتد و مرگی تصادفی و پوچ، پایانبخش زندگیای است که هرگز بهراستی نتوانست مال خودش باشد.
حالا می خواهم شرح دهم که منظور از فاصله گذاری برشتی چی هستش ؟! و از خود میلم مثال بزنم .
فاصلهگذاری برشتی (به آلمانی: *Verfremdungseffekt* یا *V-Effekt*) یک تکنیک نمایشی است که توسط **برتولت برشت**، نمایشنامهنویس و نظریهپرداز تئاتر آلمانی، ابداع شد. هدف اصلی آن **جلوگیری از همذاتپنداریِ احساسیِ کاملِ تماشاگر با شخصیتها و حوادث** است.
فلسفه و هدف:
برشت معتقد بود که اگر تماشاگر غرق در احساسات و همذاتپنداری شود، قدرت **تفکر انتقادی** و **تحلیل اجتماعی** رویدادها را از دست میدهد. با فاصلهگذاری، او میخواست تماشاگر را از حالت انفعال خارج کند، تا به جای تجربهٔ صرفاً عاطفی، رویدادها را بپرسد، تحلیل کند و دربارهٔ علل ریشهای آنها (معمولاً مسائل سیاسی، اقتصادی و طبقاتی) به تأمل بپردازد. او میگفت: «به جای این که بیننده بگوید "بله، من هم همینگونه احساس میکنم..."، باید وادارش کنیم بگوید "من هرگز این را چنین تصور نکرده بودم... چرا او اینگونه عمل میکند؟"»
### روشهای ایجاد فاصلهگذاری:
۱. شکستن دیوار چهارم: شخصیتها مستقیماً با تماشاگر صحبت میکنند.
۲. استفاده از عنوانبندی، نقال (راوی) یا تابلوهای توضیحی:که داستان را قطع میکنند و از قبل نتیجه را میگویند.
۳. نورپردازی و صحنهآرایی عریان: نشان دادن پروژکتورها، تغییر دکور در برابر چشم تماشاگر.
۴. بازی غیرطبیعی و اغراقشده: بازیگران احساسات شخصیت را "نشان" میدهند، نه این که کاملاً در آن غرق شوند.
۵. **استفاده از آواز و موسیقی در لحظات غیرمنتظره:** برای قطع جریان دراماتیک.
---
نمونههای فاصلهگذاری برشتی در فیلم **«زندگی ام برای زیستن» (Vivre sa Vie)** گدار:
گدار تحت تأثیر تئاتر برشت بود و بسیاری از این تکنیکها را در سینما به کار برد تا مخاطب را از همذاتپنداری ساده با نانا بازدارد و او را به تأمل دربارهٔ موقعیت او به عنوان یک زن، یک کالا و یک موجود اجتماعی وادارد.
۱. **ساختار اپیزودیک و استفاده از عنوانهای توضیحی:**
فیلم به ۱۲ بخش (لوح) با عناوینی مانند «نانا با پل آشنا میشود»، «دستفروشی»، «روزنامه»، «دختر جوان...» تقسیم شده است.
* **تأثیر فاصلهگذاری:** این عناوین مانند تابلوهای تئاتر برشت، داستان را از قبل روایت میکنند و نتیجه را میگویند. مثلاً عنوان «نانا روسپی میشود» را میبینیم. پس مسئله برای گدار ایجاد تعلیق و شگفتی نیست، بلکه **تحلیل چگونگی و چراییِ رسیدن به این نقطه است.** تماشاگر از حالت انفعالی دنبالکردن ماجرا خارج و به یک ناظر تحلیلی تبدیل میشود.
۲. **صحنهٔ مصاحبه با جامعهشناس (اپیزود نهم):**
در این صحنه، دوربین روی یک جامعهشناس ثابت است که مستقیم به آن نگاه میکند و مانند یک مستند، آمار و اطلاعات خشک و بیطرفانه دربارهٔ روسپیگری، مقررات، درآمد و هزینههای آن در فرانسه ارائه میدهد.
* **تأثیر فاصلهگذاری:** این صحنه بهطور ناگهانی و کاملاً مصنوعی، جریان عاطفی داستان نانا را قطع میکند. به جای احساس ترحم برای نانا، از ما خواسته میشود **پدیدهٔ روسپیگری را به عنوان یک سیستم اقتصادی-اجتماعی ببینیم.** نانا دیگر یک قربانی منحصربهفرد احساساتی نیست، بلکه یک نمونه در یک ساختار بزرگتر است. این، تجسم عینی «فاصلهگذاری» است.
۳. **نمای معروف پشتسر (اپیزود اول و سایر صحنهها):**
در صحنه اول، دوربین مدتها پشت سر نانا و روی موهایش متمرکز است، در حالی که او با شوهر سابقش صحبت میکند. ما صورتش را نمیبینیم.
* **تأثیر فاصلهگذاری:** این نما، نانا را به یک **شیء** یا یک **نوع** تقلیل میدهد. ما مجبوریم به جای خواندن احساسات در چهرهاش، به مکالمه و موقعیت کلی او گوش دهیم. این، حس همذاتپنداری فوری و عاطفی را کاهش میدهد و بر **موقعیت** او تأکید میکند.
۴. **مونولوگ مستقیم به دوربین (اپیزود هشتم):**
نانا در کافه، رو به دوربین (و بنابراین رو به ما) مینشیند و در یک گفتوگوی فلسفی طولانی با یک مرد پیر شرکت میکند. او در این صحنه احساساتش را به صورت مستقیم بیان میکند.
* **تأثیر فاصلهگذاری:** اگرچه او از احساساتش میگوید، اما جهت نگاهش به دوربین، این گفتوگو را از حالت یک درام خصوصی خارج کرده و به یک **بحث عمومی و نظری** تبدیل میکند. او دارد ایدههایش را دربارهٔ زندگی، دروغ و مسئولیت ارائه میدهد، نه فقط درد دل میکند.
۵. **صحنه رقص (اپیزود هفتم):**
نانا در بار میرقصد. این صحنه طولانی است و مانند یک نمایش روی صحنه اجرا میشود. موسیقی و حرکت او جذاب است، اما این صحنه هیچ پیشبرد مستقیمی در داستان ندارد.
* **تأثیر فاصلهگذاری:** این صحنه باعث میشود تماشاگر برای لحظهای از پیرنگ اصلی فاصله بگیرد و نانا را در حال **ارائهٔ یک پرفورمنس** ببیند. این نیز بر **شیءانگاری** او (به عنوان یک جاذبه برای نگاه مردانه) تأکید میکند و وضعیتش را به نمایش میگذارد.
جمعبندی:
گدار با استفاده از این تکنیکهای برشتی، از تبدیل شدن نانا به یک **قهرمان تراژیکِ سنتی** که ما بیچونوچرا با او همدردی میکنیم، جلوگیری میکند. در عوض، او را به **موضوعی برای مطالعه** تبدیل میکند. تماشاگر در مواجهه با این فیلم، همیشه در فاصلهای انتقادی قرار دارد: هم احساسات نانا را میبیند، هم ساختارهایی که او را دربرگرفته، و هم دیدگاه کارگردان را که این تصاویر را کنار هم چیده است. این دقیقاً همان **تأثیر فاصلهگذاری** است: تبدیل تجربهٔ عاطفی محض به تأمل و تحلیل اجتماعی.
**فاصلهگذاری برشتی** (به آلمانی: *Verfremdungseffekt* یا *V-Effekt*) یک تکنیک نمایشی است که توسط **برتولت برشت**، نمایشنامهنویس و نظریهپرداز تئاتر آلمانی، ابداع شد. هدف اصلی آن **جلوگیری از همذاتپنداریِ احساسیِ کاملِ تماشاگر با شخصیتها و حوادث** است.
### فلسفه و هدف:
برشت معتقد بود که اگر تماشاگر غرق در احساسات و همذاتپنداری شود، قدرت **تفکر انتقادی** و **تحلیل اجتماعی** رویدادها را از دست میدهد. با فاصلهگذاری، او میخواست تماشاگر را از حالت انفعال خارج کند، تا به جای تجربهٔ صرفاً عاطفی، رویدادها را بپرسد، تحلیل کند و دربارهٔ علل ریشهای آنها (معمولاً مسائل سیاسی، اقتصادی و طبقاتی) به تأمل بپردازد. او میگفت: «به جای این که بیننده بگوید "بله، من هم همینگونه احساس میکنم..."، باید وادارش کنیم بگوید "من هرگز این را چنین تصور نکرده بودم... چرا او اینگونه عمل میکند؟"»
### روشهای ایجاد فاصلهگذاری:
۱. **شکستن دیوار چهارم:** شخصیتها مستقیماً با تماشاگر صحبت میکنند.
۲. **استفاده از عنوانبندی، نقال (راوی) یا تابلوهای توضیحی:** که داستان را قطع میکنند و از قبل نتیجه را میگویند.
۳. **نورپردازی و صحنهآرایی عریان:** نشان دادن پروژکتورها، تغییر دکور در برابر چشم تماشاگر.
۴. **بازی غیرطبیعی و اغراقشده:** بازیگران احساسات شخصیت را "نشان" میدهند، نه این که کاملاً در آن غرق شوند.
۵. **استفاده از آواز و موسیقی در لحظات غیرمنتظره:** برای قطع جریان دراماتیک.
---
### نمونههای فاصلهگذاری برشتی در فیلم **«زیستن زندگی خویش» (Vivre sa Vie)** گدار:
گدار تحت تأثیر تئاتر برشت بود و بسیاری از این تکنیکها را در سینما به کار برد تا مخاطب را از همذاتپنداری ساده با نانا بازدارد و او را به تأمل دربارهٔ موقعیت او به عنوان یک زن، یک کالا و یک موجود اجتماعی وادارد.
#### ۱. **ساختار اپیزودیک و استفاده از عنوانهای توضیحی:**
فیلم به ۱۲ بخش (لوح) با عناوینی مانند «نانا با پل آشنا میشود»، «دستفروشی»، «روزنامه»، «دختر جوان...» تقسیم شده است.
* **تأثیر فاصلهگذاری:** این عناوین مانند تابلوهای تئاتر برشت، داستان را از قبل روایت میکنند و نتیجه را میگویند. مثلاً عنوان «نانا روسپی میشود» را میبینیم. پس مسئله برای گدار ایجاد تعلیق و شگفتی نیست، بلکه **تحلیل چگونگی و چراییِ رسیدن به این نقطه است.** تماشاگر از حالت انفعالی دنبالکردن ماجرا خارج و به یک ناظر تحلیلی تبدیل میشود.
#### ۲. **صحنهٔ مصاحبه با جامعهشناس (اپیزود نهم):**
در این صحنه، دوربین روی یک جامعهشناس ثابت است که مستقیم به آن نگاه میکند و مانند یک مستند، آمار و اطلاعات خشک و بیطرفانه دربارهٔ روسپیگری، مقررات، درآمد و هزینههای آن در فرانسه ارائه میدهد.
* **تأثیر فاصلهگذاری:** این صحنه بهطور ناگهانی و کاملاً مصنوعی، جریان عاطفی داستان نانا را قطع میکند. به جای احساس ترحم برای نانا، از ما خواسته میشود **پدیدهٔ روسپیگری را به عنوان یک سیستم اقتصادی-اجتماعی ببینیم.** نانا دیگر یک قربانی منحصربهفرد احساساتی نیست، بلکه یک نمونه در یک ساختار بزرگتر است. این، تجسم عینی «فاصلهگذاری» است.
#### ۳. **نمای معروف پشتسر (اپیزود اول و سایر صحنهها):**
در صحنه اول، دوربین مدتها پشت سر نانا و روی موهایش متمرکز است، در حالی که او با شوهر سابقش صحبت میکند. ما صورتش را نمیبینیم.
* **تأثیر فاصلهگذاری:** این نما، نانا را به یک **شیء** یا یک **نوع** تقلیل میدهد. ما مجبوریم به جای خواندن احساسات در چهرهاش، به مکالمه و موقعیت کلی او گوش دهیم. این، حس همذاتپنداری فوری و عاطفی را کاهش میدهد و بر **موقعیت** او تأکید میکند.
#### ۴. **مونولوگ مستقیم به دوربین (اپیزود هشتم):**
نانا در کافه، رو به دوربین (و بنابراین رو به ما) مینشیند و در یک گفتوگوی فلسفی طولانی با یک مرد پیر شرکت میکند. او در این صحنه احساساتش را به صورت مستقیم بیان میکند.
* **تأثیر فاصلهگذاری:** اگرچه او از احساساتش میگوید، اما جهت نگاهش به دوربین، این گفتوگو را از حالت یک درام خصوصی خارج کرده و به یک **بحث عمومی و نظری** تبدیل میکند. او دارد ایدههایش را دربارهٔ زندگی، دروغ و مسئولیت ارائه میدهد، نه فقط درد دل میکند.
#### ۵. **صحنه رقص (اپیزود هفتم):**
نانا در بار میرقصد. این صحنه طولانی است و مانند یک نمایش روی صحنه اجرا میشود. موسیقی و حرکت او جذاب است، اما این صحنه هیچ پیشبرد مستقیمی در داستان ندارد.
* **تأثیر فاصلهگذاری:** این صحنه باعث میشود تماشاگر برای لحظهای از پیرنگ اصلی فاصله بگیرد و نانا را در حال **ارائهٔ یک پرفورمنس** ببیند. این نیز بر **شیءانگاری** او (به عنوان یک جاذبه برای نگاه مردانه) تأکید میکند و وضعیتش را به نمایش میگذارد.
### جمعبندی:
گدار با استفاده از این تکنیکهای برشتی، از تبدیل شدن نانا به یک **قهرمان تراژیکِ سنتی** که ما بیچونوچرا با او همدردی میکنیم، جلوگیری میکند. در عوض، او را به **موضوعی برای مطالعه** تبدیل میکند. تماشاگر در مواجهه با این فیلم، همیشه در فاصلهای انتقادی قرار دارد: هم احساسات نانا را میبیند، هم ساختارهایی که او را دربرگرفته، و هم دیدگاه کارگردان را که این تصاویر را کنار هم چیده است. این دقیقاً همان **تأثیر فاصلهگذاری** است: تبدیل تجربهٔ عاطفی محض به تأمل و تحلیل اجتماعی.
بله، فیلم **«زندگی من است» (Vivre sa Vie)** در جشنوارههای معتبر مورد تقدیر قرار گرفت و جایزه گرفت. مهمترین موفقیت آن به شرح زیر است:
### جایزه اصلی:
* **جایزهٔ ویژهٔ هیئت داوران** در **جشنواره فیلم ونیز ۱۹۶۲** (در آن سال به نام "Premio Speciale della Giuria" شناخته میشد).
* این جایزه، فیلم را به عنوان یکی از آثار برجسته و نوآورانهٔ حاضر در جشنواره به رسمیت شناخت و تحسین منتقدان را برای آن به همراه داشت.
### سایر افتخارات و تأثیر پایدار:
* **استقبال انتقادی گسترده:** این فیلم در زمان خودش بهعنوان یکی از شاهکارهای گدار و موج نوی فرانسه تحسین شد و جایگاه خود را در تاریخ سینما بهعنوان یک فیلم پیشرو و تأثیرگذار تثبیت کرد.
* **جایزههای بعدی:** اگرچه در آن سالها جوایز امروزی مانند "سزار" (که از ۱۹۷۶ آغاز شد) وجود نداشت، اما فیلم در دهههای بعد پیوسته در نظرسنجیها و ردهبندیهای منتقدان بهعنوان یکی از بهترین فیلمهای تاریخ سینما حضور داشته است.
* **تقدیر از بازی آنا کارینا:** بازی درخشان **آنا کارینا** (همسر وقت گدار) بهعنوان نانا نیز مورد تحسین فراوان قرار گرفت و کارینا را به چهرهای نمادین از موج نوی فرانسه تبدیل کرد. اگرچه برای این نقش جایزهٔ جداگانهای در جشنواره ونیز دریافت نکرد، اما اجرایش بخش جداییناپذیر موفقیت فیلم بود.
### نتیجه:
بنابراین، اگرچه این فیلم از نظر تعداد جوایز، مانند برخی تولیدات هالیوودی پرافتخار نیست، اما **برندهٔ جایزهٔ ویژهٔ هیئت داوران جشنوارهٔ ونیز** شد که در آن زمان (و حالا) یکی از معتبرترین جوایز سینمایی اروپا محسوب میشود. موفقیت اصلی «زندگی من است» در تأثیر ماندگار، تحسین بیوقفهٔ منتقدان و جایگاه آن بهعنوان یک اثر کلاسیک و انقلابی در تاریخ سینماست.
**بهترین و مشهورترین نقد فیلم «زندگی ام برای زیستن» (Vivre sa Vie) نوشته شده توسط: راجر ایبرت (Roger Ebert) - منتقد افسانهای سینماست .
ایبرت در بازبینیهای متعدد خود از این فیلم، آن را در فهرست "فیلمهای بزرگ" خود قرار داد و تحلیل عمیقی از آن ارائه کرد. نقد او به دلیل قابل فهم بودن برای عموم و در عین حال عمق فلسفی، مشهورترین نقد این فیلم در دنیای انگلیسیزبان محسوب میشود.
خلاصه کامل و ساختاریافته نقد راجر ایبرت از «زندگی من است»:
عنوان نقد:"Vivre sa Vie (My Life to Live)" - در بخش "فیلمهای بزرگ" وبسایت رسمی راجر ایبرت.
ماهیت نقد: ایبرت این فیلم را نه فقط یک داستان، بلکه یک پژوهش سینمایی-فلسفی درباره ماهیت وجود، آزادی و نگاه میداند.
نقاط کلیدی تحلیل ایبرت:
1. فیلم به مثابه «رسالهای تصویری»:
* ایبرت تأکید میکند که گدار در این فیلم، بیشتر از آنکه یک قصهگو باشد، یک **فیلسوف با دوربین** است. هر صحنه مانند یک فصل از یک کتاب فلسفه طراحی شده تا ایدهای را بررسی کند.
* او فیلم را «یکی از اندوهبارترین داستانهای عاشقانهای که تا به حال فیلمبرداری شده» میخواند، اما عشق اینجا نه به یک مرد، بلکه عشق به "امکان" زندگی و آزادی** است.
2. تحلیل شخصیت نانا:
* نانا از نظر ایبرت یک **زن مدرن و آزادِ به دام افتاده** است. او آزادی را میخواهد اما نمیداند چگونه به دستش آورد. تلاشهایش (ترک خانواده، رویای بازیگری، روسپیگری) همگی حرکاتی ناموفق برای تعریف هویت خویش هستند.
* ایبرت بر صحنه **گریه نانا در سینما** (هنگام تماشای فیلم *شباهنگ* با بازی لوئیز بروکس) تأکید ویژهای دارد. او این صحنه را کلید فیلم میداند: نانا نه برای داستان فیلم، بلکه **برای زیبایی محض، برای هنر، و برای حسرت زندگیِای که میخواست داشته باشد** گریه میکند. این گریه، نشانه روح حساسی است که در دنیایی خشن گرفتار شده.
3. **تکنیکهای سینمایی به مثابه محتوا:**
* ایبرت به دقت تکنیکهای گدار را تحلیل میکند:
* **نماهای پشتسر:** این نماها نانا را به یک **موضوع مطالعه** تبدیل میکنند. ما او را تماشا میکنیم، اما به احساساتش دسترسی کامل نداریم. این فاصله، حس تنهایی و شیءشدن او را تقویت میکند.
ساختار اپیزودیک: عناوین بین صحنهها (مانند "فصلهای یک کتاب") به ما یادآوری میکنند که این یک **موردکاوی بالینی** است. این ساختار، احساسات را مهار کرده و بر تحلیل تأکید میکند.
مصاحبه با جامعهشناس: ایبرت این صحنه را نقطه اوج تکنیک فاصلهگذاری برشتی میداند که در آن، گدار مستقیماً به مخاطب میگوید: "لطفاً برای یک لحظه احساسات را کنار بگذارید و به این پدیده به صورت عقلانی نگاه کنید."
4. درونمایه اصلی: «نگاه کردن» و «بودن»:
* ایبرت معتقد است فیلم درباره **معنای دیده شدن** است. نانا دائماً تحت نگاه است: نگاه مردان، نگاه دوربین، نگاه خودش در آینه. او با نگاه دیگران تعریف میشود.
* قطرات اشک در صحنه سینما، نقطه اوج این ایده است: او **میبیند** (فیلمی زیبا) و در پاسخ **دیده میشود** (توسط دوربین گدار) در آسیبپذیرترین حالتش. این لحظه از نظر ایبرت، لحظهای از حقیقت ناب انسانی در فیلم است.
5. تفسیر پایان فیلم:
* ایبرت مرگ تصادفی و ناگهانی نانا را **نماد نهایی بیمعنایی و تصادفی بودن سرنوشت او** میداند. او در یک معامله اقتصادی که کنترلی بر آن ندارد، کشته میشود.
* این پایان، امید رمانتیک را نابود میکند و تأیید میکند که نانا هرگز نتوانست واقعاً «زندگی خود را زندگی کند» (*Vivre sa Vie*). جامعه و ساختارهایش قویتر از اراده فردی بودند.
جمعبندی نقد ایبرت:
راجر ایبرت «زندگی من است» را **یک تراژدی مدرن و یک شاهکار فرمگرا** میداند که در آن، فرم و محتوا به طور کامل در هم تنیده شدهاند. او این فیلم را اثری میداند که هم قلب را تحت تأثیر قرار میدهد (بهویژه از طریق بازی درخشان و چهره بیانگر آنا کارینا) و هم ذهن را به چالش میکشد. از نظر او، گدار با این فیلم ثابت کرد که سینما میتواند به پیچیدگی یک رمان فلسفی یا یک قطعه موسیقی کلاسیک باشد.
نقدهای مهم دیگر:
سوزان سانتاگ (فیلسوف و منتقد) نیز این فیلم را بسیار تحسین کرد و بر جنبههای زیباییشناختی و اخلاقی آن تأکید داشت.
* منتقدان **موج نوی فرانسه** مانند **فرانسوا تروفو** آن را نقطه اوج سینمای گدار در آن دوره دانستند.
اما بدون شک، نقد راجر ایبرت به دلیل جامعیت، وضوح و در دسترس بودن، معروفترین و بهترین نقطه شروع برای درک عمق این فیلم برای مخاطب امروزی است.