وبـنوش ( حسن ملائی شاعر )

شعر - ادبیات داستانی و نمایشنامه -  فلسفه - سینما - نقاشی - موسیقی

درباره ی اریک رومر ، کارگردان موج نوی فرانسه

جمعه بیستم شهریور ۱۴۰۵
حسن ملائی ( شاعر )

بگذارید از «اریک رومر» بنویسم؛ از مردی که نام واقعی‌اش «ژان-ماری موریس شرر» بود و بعدها اسمش را عوض کرد، انگار می‌خواست خودش را از نو بسازد. این مرد در سال ۱۹۲۰ در نانسی فرانسه به دنیا آمد، در خانواده‌ای کاتولیک، و اولش معلم ادبیات بود و بعد روزنامه‌نگار شد. اما ماجرا اینجا تمام نشد؛ او با ورود به دنیای نقد سینمایی، پایش به سینما باز شد و کم‌کم شد یکی از آن آدم‌هایی که «موج نو» فرانسه را ساختند. حتی مدتی هم سردبیر مجله‌ی معروف «کایه دو سینما» بود؛ همان مجله‌ای که مثل یک آشپزخانه‌ی شلوغ، دستور پخت سینمای فرانسه را عوض کرد.

رومر بین بچه‌های موج نو، مثل یک گوشه‌نشین آرام بود. گدار و تروفو سر و صدا داشتند، دوربین‌شان می‌لرزید، می‌خواستند دنیا را جور دیگری ببینند. اما رومر، نه؛ او مثل کسی بود که کنار پنجره می‌نشیند و آدم‌ها را تماشا می‌کند. فیلم‌هایش پر از گفت‌وگوست، پر از آدم‌هایی که حرف می‌زنند، اما این حرف زدن، خودش عین حرکت است؛ عین زندگی. آدم‌هایش می‌نشینند، راه می‌روند، قهوه می‌خورند، و توی همین حرف‌های ساده، لرزه‌های عاطفی و توفان‌های احساسی اوج می‌گیرد.

مجموعه‌ی «حکایت‌های اخلاقی» را بین سال‌های ۱۹۶۲ تا ۱۹۷۲ ساخت؛ شش فیلم که در آن‌ها آدم‌هایش دائم بین عشق و وفاداری، بین میل و اخلاق، دست و پا می‌زنند. «شب من در خانه‌ی مود» (۱۹۶۹)، «زانوی کلر» (۱۹۷۰)، «عشق در بعدازظهر» (۱۹۷۲)؛ این‌ها را بیننده‌های زیادی دیدند و رومر را به عنوان یکی از مهم‌ترین فیلمسازان فرانسه تثبیت کردند. بعدها در دهه‌ی ۱۹۸۰ «کمدی‌ها و ضرب‌المثل‌ها» را ساخت و در دهه‌ی ۱۹۹۰ «داستان‌های چهار فصل » را ارائه کرد .

شاید مهم‌ترین حرف درباره‌ی او باشد: سینمای رومر را باید با «ادبیات» سنجید، نه با «اکشن». او خودش ادبیات درس داده بود، رمان نوشته بود (در سال ۱۹۴۶ رمان «الیزابت» را منتشر کرد) و عاشق بالزاک بود. برای همین هم هست که در فیلم‌هایش، کلام و گفت‌وگو نقش اصلی را دارد. بعضی‌ها به او ایراد می‌گرفتند که کارش «سینمایی» نیست، چون پر از حرف است. اما این ایراد از آن ایرادهای بیخودی است؛ مگر زندگی خودمان پر از حرف نیست؟ رومر فقط همان حرف‌های روزمره را برمی‌داشت و با دقت و وسواس، مثل یک نقاش، روی پرده می‌کشید.

فیلم‌هایش ساده‌اند، ارزان‌اند، بدون زرق و برق؛ اما در همین سادگی، چیزی هست که آدم را می‌گیرد. دوربینش آرام حرکت می‌کند، از چهره‌ها خوب استفاده می‌کند، و فضای اطراف آدم‌ها را طوری می‌چیند که انگار خودِ محیط، بخشی از دیالوگ است. رومر هیچ‌وقت نمی‌خواست تماشاگر را به گریه بیندازد یا به خنده‌ی بلند وادار کند؛ او فقط می‌خواست تماشاگر «تماشا» کند، «فهم» کند، و بعد برود به زندگی خودش فکر کند.

رومر در ۱۱ ژانویه ۲۰۱۰، در ۸۹ سالگی، در پاریس مرد. پنج دهه فیلم ساخت، ۲۴ فیلم سینمایی؛ اما هیچ‌وقت نخواست ستاره بشود. او مثل همان آدم‌های فیلم‌های خودش بود: آرام، دقیق، و کمی درون‌گرا. سینمایش، سینمای «آدم‌ها»ست؛ آدم‌هایی که حرف می‌زنند، شک می‌کنند، عاشق می‌شوند، اشتباه می‌کنند، و باز هم ادامه می‌دهند. و شاید همین باشد که رومر را از بقیه‌ی موج نو جدا می‌کند: او هیچ‌وقت دنبال «انقلاب» در سینما نبود؛ دنبال «فهمیدن» آدم‌ها بود.